نقد آریایی بودن اقوام در ایران

مقدمه ای اول

لُرها بازماندگان عیلامی ها و الیمایی ها

چرا معتقدیم که لرها ؛ بازماندگان بومیان عیلامی ها و الیمایی ها هستند و نه نوادگان مهاجران و مهاجمان آریایی و پارسی ؟
ضرب المثلی لری هست که میگه :گیاه , هر بهار , روی ریشه خودش سبز می شود !
پس اگر به دنبال ریشه های تاریخی , نژادی , فرهنگی و اجتماعی امروز مردمان لر , از شمال استان ایلام تا استان جنوب بوشهر,( فیلی , لک , بختیاری , بویراحمد کهگیلویه , بختیاری , ممسنی , لیراوی ) هستیم بهتر است حوزه تمدن عیلامی و الیمایی را مرور کنیم. به جز یک یا دو اثر و مکان تاریخی که محتملا قرارگاه نظامی یا آتراقگاه موقت مهاجمان آریایی -پارسی بوده است , , مابقی آثار باستانی و کهن مناطق لر نشین از شمال استان ایلام تا استان جنوب بوشهر یعنی ٩٩/٩ درصد آثار متعلق به عیلامی ها و الیمایی ها و اقوام تابعه و وابسته آنهاست.

هرچند که که ظاهرا ما لرها شاید , دیگر به زبانی عیلامی و الیمایی(که زبانی غیر سامی غیر آریایی بود ) سخن نمیگویم ! اما ما معتقدیم که همه مردمان لر؛ من جمله بختیاری ها , بی گمان بازماندگان بومیان عیلامی و الیمایی هستیم و نه نوادگان مهاجران و مهاجمان آریایی و پارسی همانگونه که ترکان آذربایجان و ترکیه نیز بازماندگان بومیان همان منطقه در هزاران سال پیش بوده و هستند, هرچند که امروز به زبانی دیگری سخن می گویند . .کما اینکه بومیان اسپانیایی زبان و پرتقالی زبان آمریکای لاتین , بومیان انگلیسی زبان استرالیا و سیاهان فرانسه زبان غرب و مرکز آفریقا هیچ کدام این مردمان, حاصل مهاجرت نیستند و بومیان همان سرزمین اند که در طی یک یا دوقرن اخیر به زبان اروپایی , که حاصل مهاجرت عده ایی اندک اروپایی بوده است , گفتگو می کنند .
اساسا این تصور که جمعیت های میلیونی از مهاجران و مهاجمانی آمده اند و مثل یک کمباین بزرگ همه اقوام ته جایی و بومی را , فرهنگ و مدنیت و جمعیت شان را, کلا از ته جارو کرده اند ! تصور باطل, غیر علمی و غیر منطقی است !
«قانون بقاي انرژي» را که به خاطر داریدكه مي گفت : انرژي از بين نمي رود بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شود!!
هیچ ملتی و فرهنگی در این کره خاکی , منجمله مشرق زمین خودمان در طی این سه چهار هزارسال که , زمین مسکن و آبادان شده , از بین نرفته بلکه آن ملت و آن فرهنگ البته با نام و نشان و زبان جدید , به بقای خود ادامه داده است ...
پیش از ورود آریاییان و پارس ها به فلات ایران , یا ورود ترکان به آناتولی , یا ورود اعراب به عراق تا شمال آفریقا , آن سرزمین ها بیابان سترون و خالی از سکنه نبوده ...عیلامی ها و الیمایی ها , کاسی ها , لولوبییان , کادوسی ها , لیدی ها , فریژی ها , اورارتو ها , هیتیت ها ,متنی ها , آشوری ها , فنیقی ها , کنعانی ها , کارتاژ ها , امازیغ ها و ... هنوز با همان فرهنگ و موسیقی و آداب و سنن و شیوه زندگی اما امروز متکلم به ترکی یا عربی, فارسی , ارمنی ، گرجی ، کردی یا لری ..به بقای خود ادامه می دهند و باقی اند ..

در حقیقت این نه مردمان که زبان ها بوده اند و هستند که در طی گذر سالها و قرن ها و هزاره ها , زاده شده اند ! رشد کرده اند ! توسعه یافته اند ! متحول شده اند ! متغیر شده اند !متروک و به حاشیه رانده شده اند !و بلاخره محو و منقرض گردیده اند !
.فراموش نکنیم که ایران تا اواخر عهد قاجار هنوز ۹ میلیون نفر جمعیت بیشتر نداشته و هزاران سال پیش تبعا جمعیتی بس اندک تر در مناطق فلات ایران روزگار می گذراندند . پس مهاجرت گروه اندکی , هم , در آن روزگار می توانست جمعیتی منطقه ای را از فرهنگ و زبان و دین و مذهب خود متأثر کند...

با ورود مهاجرانی جدید و بیگانه هرچند اندکتر اما قوی تر , که حکومت و دولت را سریع در دست می گرفتند , هژمونی جمعیت تغیر نمی کرده اما دولت و سیاست و مذهب و فرهنگ بی شک دستخوش تغییر اساسی می گردید!
یک مهاجرت کم حجم ( نه انبوه تر اما قوی تر ) از قوم مهاجر و مهمان می توانست ساختار اجتماعی , فرهنگی آیینی قومیت میزبان را عمیقا متأثر کند. "قوی" که عرض می کنم نیروی جنگی و ابزار نظامی است که بتوانند دولت و اقتدار مردم بومی را در دست بگیرند . اصولا هر قومی هم که مقتدر می شده هرچند ( بدوی تر هم بود ) دولت و لشکر را دست دست می گرفت و زبان اش خواه نا خواه. درباری و دولتی, و لشکری می شد !این جایگزین شدن و قدرت گرفتن و اقتدار زبان جدید همیشه نه حاصل مهاجرت های گسترده و جابجایی میلیونی جمعیت ها و نه حاصل جبر و زور بوده است ...
زبانهای فارسی(دری ) و ترکی و عربی از جمله زبان هایی اند که به این شکل در میان مردمانی که اساسا فارس یا ترک یا عرب نبوده اندگسترش یافته اند چرا که شانس این را داشته اند که زبان دولتی شده اند !

بر خلاف تصور عامیانه, هیچ مهاجرت کلانی در این فلات روی نداده که هژمونی جمعیت منطقه تغییر کند . مثلا اینکه جمعیتی میلیونی از آریایی ها یا ترک ها آمده باشند و بخشی بزرگ از مردم بومی ایران را محو کرده و جایگزین آنها شده باشند خیر !

این تصور عامیانه است و همیشه چیرگی یک فرهنگ جدید , مستلزم غلبه نظامی یا هجوم جمعیتی و مهاجرت عظیم , نبوده و نیست.
. داده ها و یافته های باستان شناسی و تاریخی حکایت از مهاجرت های متعدد اما کم حجم و سپس تاثیر یک فرهنگ و یک زبان بر مردمان بومی و یا بالعکس بوده است ا! . این روند کند و این مهاجرت بر خلاف تصور ما , نه انبوه که کم شمار بوده است .
مهمترین عامل در تغییر زبان و فرهنگ و هویت یک قومیت در یک منطقه جغرافیایی , عامل اش تغییر دین و مذهب بوده است که مردمان بومی , بدون فشار و اجبار , کم کمک آنچه را مرتبط با دین و مذهب پیشین است , به اختیار ترک می کنند . در این میان زبانی که دین جدید را نمایندگی و ترویج می کند, به تدریج آن زبانی که دین منسوخ را تداعی و نمایندگی می کرد , آرام آرام از میدان به در می کند ..از این رو فقط مردمانی که بر مذهب قدیم می مانند به زبان کهن وفادار می مانند و آنانی که دین یا مذهبی جدید بر می گزینند دین و یا مذهب و بالتبع کم کم زبان کهن را نیز وا می نهند و زبان دین و مذهب جدید رایج می شود ..

خلاصه کلام آنکه به ظن قوی می توان گفت که مردمان آذربایجان , لرستان , بلوچستان , اصفهان و شیراز و گیلان و کردستان همیشه همین جا که زندگی می کنند , زندگانی می کرده اند و مهاجر نیستند بلکه در دوره های مختلف دین , مذهب و زبان درگرگون کرده اند ..
همچنانکه اکثریت مردمان ایران کنونی فارس زبان نبوده (به جز شرق ایران در استان خراسان ) و آرام آرام با دولتی شدن زبان فارسی(دری ) , این زبان در مرکز و غرب ایران انتشار یافت . آنچنانکه شیراز و اصفهان و ری ( تهران ) تا قرن هفتم فارسی زبان نبوده و از آن پس فارسی زبان شده اند .در دیگر نقاط ایران نیز این تغییر و تحول زبانی صورت گرفته و امری عادی است .
همان قدر که امروز یک تهرانی قبلا راجی زبان و یک اصفهان و شیرازی قبلا پهلوی زبان ,امروز به زبان فارسی عشق می ورزد و آن را زبان قومی و و اجدادی و مادری خود می پندارد , یک ترک آذربایجانی نیز محق است که به زبان ترکی خویش عشق بورزد و آن را زبان مادری و اجدادی خود بنگارد.

البته که مطالعه سیر تاریخی ظهور و غروب زبان ها در این جغرافیایی که ما اکنون فلات ایران اش می خوانیم , بی شک هیچ گونه حق مضاعفی را متوجه برخی زبان ها و فرهنگ ها که " ته جایی " تر و بومی ترند (صرف اینکه اصیل ترند ؟!) نمی کند و یا بالعکس حقی را از دیگر زبانها و فرهنگ ها , که مهاجر و مهاجم ؟! می نمایند, سلب نمی کند!
اینجا در شمال اروپا مثلا , شما ی آفریقایی و آسیایی پس از ۳ سال اقامت , شهروند آن کشور می شوید و از همه حقوقی که یک شهروند بومی چشم آبی و مو طلایی اسکاندیناوی برخوردار است شما هم برخوردار می شوید .
پس غیر منطقی است که به برخی زبان ها و فرهنگ ها که که حداقل سده ها , قدمت حضور در فلات ایران را دارند گفت که مهمان و مهاجر اند !

مشکل و معضل ناسیونالیسم ها از هر نوعی و رنگی و نژادی اش در" تاریخ ناپذیری" آنهاست . مثلا ناسیونالیسم اریایی پارسی (ایرانی ) وضعیت کنونی لرها که امروزه به زبانی آریایی متکلم اند را می بیند اما گذشته چند هزارساله آنها نمی بیند یا بالعکس،وضیعت کنونی آذربایجان را نادیده و انکار میکنند که این مردم هم اینک به ترکی و نه آذری صحبت میکنند, اما پیشینه آذری بودن آنها را در چند صد سال اش به رخ آنها می کشد !!

همچنانکه ناسیونالیسم ترکی آذربایجانی , اگرچه بر هویت کنونی مبتنی بر زبان ترکی خویش اصرار دارد اما گذشته خود را انکار میکنند .اینکه روزگاری اجدادشان به زبانی دیگر (آذری )سخن میگفته اند ...

چرا جای دور برویم ؟ اغلب مردمان اصفهان و شیراز و ری ( تهران ) و مرکز ایران به جز استان خراسان , که تا چند صد سال پیش به فارسی سخن نمی گفته اند و ما امروز آنها را فارس می پنداریم یا آنها هم اینک خود را فارس زبان می انگارند ! بر هویت اخیر و جدید فارس زبان بودن خویش تاکید دارند اما شده است که یکبار حتی به پیشینه غیر فارس زبان بودن خود در چند نسل پیش , که زمان درازی هم نیست اشاره ایی کنند !

یا دسته ای از لرهای ایلام و فیلی که در دام ناسیونالیسم کردی افتاده اند چرا که در قرن معاصر برای آنان مکشوف شده است که طبق تعریف زبانشناسی جدید , فلان گویش لری فیلی , یعنی این کهنترین پارچه تاریخی از جامعه لر , گویا به فلان گویش کردی (کلهری که در کردی بودن ان نیز گمان هست ) نزدیکتر است تا به مثلا لری نهاوندی !

مثلا همتباران ایلامی , با پیشینه تاریخی لری حداقل یک هزارساله  که فقط با این نام و هویت یعنی لر فیلی و فقط با این جامعه و منطقه پیوند سخت عمیق داشته چه می کند ؟

با هزارسال پیشینه تاریخی لری خود چه می کند ؟

قیچی , سانسور ,حذف و یا انکار و کتمان اش می کند ؟!..

متاسفانه چشم ناسیونالیسم گاه کور است و گاه دوربین است گاه نزدیک بین !! چرا که نگاه واقع بینانه ای به تاریخ ندارد !

یعنی که نمی خواهد که واقع بینانه ببیند !

و البته که قبول و هضم این مساله آسان نیست . اینکه لرها با پیشینه ایی عیلامی بوده اند که سپس زبانی آریایی را پذیرفته اند! اینکه مردم استان فارس چندنسل پیش اساسا به زبانی که ما امروز فارسی اش می نامیم اصلا قادر به تکلم نبوده اند !

و اینکه حافظ و سعدی هم فارس زبان نبوده اند و در دیوان اشعارشان به زبان مادری خود شان هم اشعاری دارند !

اینکه تهران امروزی مرکز بزرگترین کشور فارسی زبان , یا به نوعی همان ری کهن , چند نسل پیش به زبانی که راجی اش( زبان اهل ری ) می خواندند صحبت می کرده اند و ادبیاتی هم داشته اند و طی قرون اخیر فارس زبان شده اند !
کلا مثلی هست که میگوید :ملت ها بر خلاف انسان ها ،دوست دارند خود را پیر و کهن نشان دهند!

ولی حقیقت اینگونه نیست .ارامنه به اورارتو ها خود رانسبت میدهند در حالیکه اورارتوها مردمی غیرهندو اروپی ولی ارمنی ها زبانشان هندو اروپی است . کردها خود را به مادها نسبت میدهند در حالیکه از مادها هیچ نوشته ای که دل بر چگونگی زبانشان باشد , تا کنون یافت نشده است . ترکان ترکیه مدعی هستند که از نسل ترکمنان تنگ چشم مهاجر آسیای مرکزی اند!

حال آنکه به جز زبان , چهره و فرهنگ شان با همسایگان یونانی و ارمنی و بالکان مو نمی زند !.

اگر به آنها بگویید که شما ترک نیستید ، انکار می کند !ناراحت هم میشود ! همانطور به یک فارس اهل شهر شیراز یا اصفهان یا تهران بگویی زبان و هویت تو فارسی نبوده و چیز دیگری بوده است , منکر می شود !

اگر مطالعات تاریخی نداشته باشی,این مساله قدری مشکل است قبولش برای انسان های عادی !!

مثل این است که شما به یک آدم ۴۰ , ۵۰ ساله بروی بگویی که :این پدر ،مادری که تو ۴۰ , ۵۰ سال باهاشون زندگی می کنی ، و پدر و مادر و پیشینه و هویت خود , می پنداشتی و می پنداری , اینها پدر مادر واقعی تو, پیشینه تاریخی و هویت تو نیستند !! شوکه آور است برایش ومشکل است هضم ان ! . برای انسان قبول آنچه الان موجود هست , راحت تر است !

لکن باید پذیرفت که نه به همین راحتی اما ملتها نیز همچون انسان ها تغیر هویت داده اند !
همچون انسان ها که در طی نسل ها دین و مذهب و زبان خود را به اجبار یا به اختیار , تغییر داده اند , همه ملل کنونی دنیا درطول تاریخ نیز هم دین و هم زبان تغییر داده اند!

ناسیونالیسم فارس ( ایرانی ) باید آذربایجان را با همین وضعیت کنونی اش بپذیرد نه با گذشته نوستالژیک آذری!!
و آذربایجانی ها نیز باید (مجاب نیستند مختارند ) که آیا گذشته خودرا پاس بدارند و انکار نکنند ،همانگونه که امروز خود را پاس میدارند که محق هم هستند!

خود فارس پنداران اصفهان و تهران و شیراز نیز همچنانکه بر هویت فارسی حی حاضر خویش سخت تاکید دارند هویت و پیشینه تاریخی چند نسل پیش خود را که فارسی نبوده است را باید بخاطر آورند !

ایلامی (ملکی لکی , فیلی ) خود کرد پندار هم بیندیشند که همچنین که با هزارسال پیشینه مستند تاریخی لری خود چه کنند ! تعامل یا انکار !

و لرهای خود پارس پندار , نیز بیندیشیم که خطاست که تاریخ کهن ده هزارساله عیلامی جغرافیائی قومی خود را به ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی آریایی پارسی کوتاه کنیم !

چرا که به قول لر گفتنی : بئ کوهنار ,بئ نواره! آنکه کهنه ندارد , نو هم ندارد !
و در آخر اضافه باید کرد که در گفتمان سیاسی هویت طلبانه امروز اقوام ایرانی ؛ مغلطه ای که به وضوح مشهود است خلط مبحث حقوق بشر از جمله حقوق قومی , تعلیم زبان مادری و غیره از یکسو و تاریخ اجتماعی قومی از دیدگاه زبانشناسی , جامعه شناسی و نژادشناسی از دیگر سوست که متمسک و بهانه نامشروع هم برخی مورخان و زبانشانسان دگر ستیز, مرکزگرا و ملی گرا ایرانی , برا ی پایمال کردن و رد و انکار حقوق حقه اقلیت های قومی است و هم مستمسک و بهانه ای برای برخی فعالان قومی که برای به دست آوردن حقوق حقه قومی خود ( که حق مسلم و انسانی آنهاست ) متوسل به تحریف تصرف در تاریخ گذشته خود می شوند .
این حق یک فعال قومی است که همه حقوق حقه قومی ترک آذربایجانی و کرد کردستانی و عرب خوزستانی و لر لرستانی را مطالبه کند اماکار فعال قومی این نیست که در جایگاه یک زبانشناس یا نژادشناس یا جامعه شناس به تحریف و تصرف و حذف و خدش و اضافه تاریخ گذشته قوم و سرزمین خود اقدام کند برای آنکه مطالبات قومی و حقوق حقه اش را به کرسی بنشاند از آنسو نیز , بر یک مورخ یا زبانششناس ملی گرا ,فرض است که داده و یافته های علمی اش را طرح بهانه ای برای سلب حقوق این یا آن قومیت نکند !

اثار زیگورات عیلامی
تپه چغازنبیل
چغا در لری به معنی تپه است و سنبیل و سی سنبیل , دو گیاهی است که در این تپه می روید

رد نظریه آریایی بودن ایرانیان

یکسان بودن ژنتیک ایلامیان با دیگر بومیان ایران

( سندی دیگر بر افسانه بودن کوچ آریاییان از خارج ایران به ایران زمین )

ﭘﮋﻭﻫﺸﮕﺮ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺳﻮﺭﻧﺎ ﻓﯿﺮﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﮑﺎﺵ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ 3500 ﺗﺎ 6000 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺗﭙﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻭ ﮔﻮﺭﻫﺎﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩﻫﺎﯾﯽ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﺒﺎﺭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﯾﻼﻡ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺣﺪ ﻓﺎﺻﻞ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ 1386 ﺗﺎ 1388 ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﻬﺮﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺵ ﮊﻧﺘﯿﮑﯽ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ او ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﮊﻧﺘﯿﮑﯽ ، ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ 8 ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﯾﻼﻣﯽ ‏( ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﻫﻔﺖ ﺗﭙﻪ ﺷﻮﺵ ﻭ ﺩﺯﻓﻮﻝ ﺑﺎ ﻗﺪﻣﺖ ﻫﺎﯼ 1500 ﺗﺎ 2000 ﭖ . ﻡ ‏) ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺭﮐﺮﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﺷﺎﺧﺺ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ .

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭘﮋﻭﻫﺶ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻭﺳﻌﺖ ﺑﻮﻡ ﻧﮕﺎﺭﺍﻧﻪ ‏( ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯾﯽ ‏) ﻭ ﻧﯿﺰ ﺷﻤﺎﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ ‏( 17 ﻧﻤﻮﻧﻪ ‏) ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﭘﮋﻭﻫﺶ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪُ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﺒﺎﺭ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻃﯽ ﺁﻥ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺧﻮﺯﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﺩﺯﻓﻮﻝ، ﺩﺭ ﺳﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻼﻣﯿﺎﻥ ﻫﻔﺖ ﺗﭙﻪ ﺑﺎ ﻗﺪﻣﺖ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﯿﻠﮑﯽ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺩﯾﺮﯾﻨﮕﯽ 6000 ﺳﺎﻝ، ﻣﺎﺭﮐﺮ M17 ﻭ R1a ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺷﺪ .
ﻫﺎﭘﻠﻮ ﮔﺮﻭﻩ M17 ﺷﺎﺧﺼﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺮﻓﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﺷود. ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﺳﺘﻪ ﻧﮋﺍﺩﯼ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺮ ﯾﺎﻓﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ : ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺍﺯ %50 ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺧﺎﻭﺭﯼ ﺗﺎ %15 ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻏﺮﺑﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﺳﻼﻭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺱ %47 ، ﺍﺳﻼ ﻭﻫﺎﯼ ﺍﻭﮐﺮﺍﯾﻦ %54 ، ﮐﺮﻭﺍﺕ ﻫﺎ %29 ، ﮊﺭﻣﻦ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﮑﺎﻧﺪﯾﻨﺎﻭﯾﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻧﺮﻭﮊ %28 ، ﮊﺭﻣﻦ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﺮﯾﺶ %26 ، ﮊﺭﻣﻦ ﻫﺎﯼ ﺁﻟﻤﺎﻥ %16 ﻭ ...

ﻫﻢ ﺭﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺭﮐﺮ ﯾﻌﻨﯽ R1b ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ – ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﻏﺮﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﮊﺭﻣﻦ ﻫﺎﯼ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ %45 ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺭﺍﯾﺞ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺧﺺ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻣﯽ ﭼﻮﻥ ﻋﺒﺮﯾﺎﻥ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺳﺎﯾﺮ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﯼ ﻧﮋﺍﺩﯼ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺼﺮﯾﺎﻥ ﻭ ﺯﺭﺩﭘﻮﺳﺘﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻣﺎﺭﮐﺮ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺯﯾﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻭ ﻭﺭﻭﺩ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻓﻼﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﮐﻬﻦ ﻫﻢ ﺗﺒﺎﺭ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺗﯿﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﻫﺎ، ﭘﺎﺭﺳﯿﺎﻥ، ﮐﺮﺩﻫﺎ، ﺁﺫﺭﯼ ﻫﺎ، ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﺩﺭ ﻏﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ، ﺑﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻧﺎﺁﺭﯾﺎﯾﯽ، R1a ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯿﮕﺸﺖ .

ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺑﺮ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﻭﻟﯿﺮﺍﻥ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﭘﺲ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ‏( ﺍﺳﻼﻣﯽ ‏) ﺑﻢ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺭﺍﺳﺘﺎ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎ، ﻭﺟﻮﺩ ﻫﺎﭘﻠﻮﮔﺮﻭﻩ R1a ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺷﺪ.

فرهنگ و موسیقی آئین یارسان در لرستان

لرستان ؛ خاستگاه آیین یارسان(اهل حق )

تقریبا از ابتدای ورود اسلام به ایران تا پیش از عهد صفوی, آنچه هویت لرها را از همسایگان سنی مذهب "تاجیک (فارس )" شان در شرق و حاشیه مرکزی کویر و همسایگان سنی مذهب "کرد" در غرب و آنسوی رشته کوه زاگرس , متمایز می کرد , غیر سنی بودن و گرایشات شیعه گری آنها بود. البته نه تعلقات شیعه امامی اثنی عشری متشرع که بعدها زمان حکومت شیعی صفویه به توسط علمای عرب مذهب شیعه جعفری که از عراق و جبل عامل لبنان در ایران ترویج شد , بلکه عموم لرها , به ویژه عشایر لر تعلقات و گرایشات علوی گری داشتند و از عرفا و صوفیان و دراویش محلی(پیر ها , شاه ها , بابا ها ) پیروی می کردند و از عبادات شرعی و احکام شریعت چون نماز و روزه و حج و رعایت حجاب و مسجد و .. پرهیز و فقط به زیارت مزارات این (پیر ها , شاه ها , بابا ها ) بسنده می کردند.

حتی پس از رسمیت یافتن مذهب شیعه جعفری در ایران در عهد صفوی , لرها پایبند شریعت این مذهب نبودند , آنچنانکه در عهد محمد علیشاه قاجار , وی جمعی از علمای حوزه علمیه نجف را برای وادار کردن عشایر لر به قبول دین اسلام !؟ به سفر به مناطق لرنشین و ترویج اسلام شیعه راستین دعوت و ترغیب کرد !

فراگیرترین مذهب در بین لرها , گونه ای از آیین علویگری یعنی مذهب اهل حق یا یارسان بوده که در این منطقه زاده شد , بالید و بیگمان در روزگاری در همه مناطق لرستان و لرنشین پیروانی انبوه داشت و سپس این آیین به مناطق همسایه گورانی زبان اورامانات و آذربایجان و ..رفت اما هم اکنون این آیین از لرستان رخت بربسته , هرچند که هنوز لرها بویژه عشایر لر , باورهای غیررسمی اسلامی شیعی آیین نیاکان شان را نگاه داشته اند !

۲
آیین یارسان خاستگاهی لرستانی داشته و اغلب مفاخر و بنیانگذاران و شخصیت های تاثیر گزاردر بنیاد و رشد این مذهب لر بوده اند .عارفانی درویش مسلک چون بابالُره لرستانی، بابانجوم لرستانی،باباحاتم لرستانی و بابارجب لرستانی این آیین را در قرن دوم هجری شکل دادند. سپس با ظهور شاه خوشین لرستانی و سایر یاران لُرستانیش همچون فاطمه لره، باباطاهر، بابابزرگ لرستانی، بابافقیه لرستانی، باباحسین لرستانی، ریحان خانم لرستانی، خاتون می زرد، کاکه ردای لرستانی و ... این آیین در لرستان به نضج و پختگی رسید و به سپس به سراسر غرب ایران از جمله منطقه گوران( اورامانات و شمال کرمانشاه ) صادر شد. نامبردگان شاعرانی و نوازندگانی هنرمند بودند که اشعار آیینی خود را به زبان گورانی کهن که زبان رسمی یارسان بوده است، سروده اند.زبان گورانی دراصل در زبان هورامی که خویشاوند با زازایی است ریشه دارد ,هرچند متاثر از لری (لکی , مینجایی ) و فارسی است . اساسا مذهب یارسان و اهل حق , هیچ ارتباط مستقیم با کرد های سنی و کردستان و ناسیونالیسم نوپای کردی ندارد و در اشعار گورانی یارسان صدها بار نام لرستان آمده حال آنکه یکبار نامی از کردستان نیست!؟ با اینحال به این مذهب در یک قرن اخیر با گسترش ناسیونالیسم کردی در منطقه گوران و هورامان , رنگ و لعابی کردی زده شده است و رنگ و لعاب لری آن و تاریخچه لرستانی آن , به عمد محو و زدوده شده است !

۳
از اخبار قبال توجه در احوال آیین یارسان یکی آن استکه بزرگ خاندان شاه هیاسی -شاه ایازی اهل حق یارسان , دو تن بودند که از طایفه شیاسی بختیاری مهاجرت کرده بودند .که در وصف ظهور افسانه ای سید محمد نوربخش از خاک بختیاری و عبور او از صیمره چنین آمده است :

محمّد بدی مظهر شابرام -پس از شا جلیل گشت ظاهر به جام
هم از بختیاری نمودند ظهور- پس از صیمره هم نمودی عبور
که سید محمّد نوربخش آن بدی -که حقّ هم به جامش به مهمان بدی

همچنین در اخبار آمده است که سید محمد نوربخش ی از مریدان خواجه اسحق ختلانی که لقب نوربخش را از مراد خویش گرفته بود( که مشخص نیست همین سید محمد نوربخش باشد یا نه ) مریدی از جماعت صوفیه وابسته به او به جان شاهرخ گورکانی سو قصد کرد که این سوء قصد را کپنکپوشی" احمد لر"نام در مسجد جامع هرات در 23 ربیع الثانی سال 830 هجری انجام داد و جان بر سر مقصود نهاد.

فرزند سید محمد نوربخش , آتش بگ بر اثر فشارهای اواخر دوران صفوی از لرستان به آذربایجان رفته است و گروهی از ایلات ترک زبان نیز به لرستان کوچ کرد ند .چنانکه همزمان با رفتن آتش بگ طایفه دیوتوند از آذربایجان به لرستان آمدند.بعد از آتش بگ سید سرخوش بگ به جانشینی او انتخاب و در سال 1145 هجری قمری در اطراف کوه سهند درگذشت.کلامهای ترکی اهل حق عهد وی پایه گذاری شدند!

پیروان اهل حق امروز در بین لرها (لک ها )در کرمانشاه ( قلخانی ها ) دربین ترکهای آذربایجان (میاندو آب .اوخ تپه )تبریز (ایلخچی - گوران) پراکنده اند .

۴
شاید شاخص ترین چهره در بین اعاظم مکتب یارسان شاه خوشین لرستانی باشد. وی در قلب لرستان یعنی یافته کوه خرم آباد متولد گشته است. مبارکشاه یا شاه خوشین لرستانی یکی از بزرگان یارسان است که در سال 406 هـ.ق در منطقه ی « Bawas باؤاس = باباعباس» در 10 کیلومتری جنوب غربی خرم آباد دیده به دنیا گشوده است. بنا بر اعتقاد اهل حق، مادرش ماماجلاله -دختر میرزا امان الله لرستانی- به واسطه ی فرود آمدن نوری از آسمان که به دهانش می رود در عین بکارت آبستن می گردد.

ماماجلاله در این ماجرا از سوی پدر مورد افتراء قرار می گیرد لکن وی در دره ی باؤاس خرم آباد توسط فرشتگانی مقرب چون پیرموسی، پیربنیامین و پیرداوود از گزند برادرانش که قصد کشتن وی را کرده اند محافظت می گردد و «خوشین» ولادت می یابد. ماماجلاله، در دره ی باؤاس خرم آباد مدفون است. و بقایای آرمگاهش هنوز در این دره ی باستانی موجود است.
«زین الواصلین و فخرالعاشقین مبارکشاه، ملقب به شاه خوشین لرستانی فرزند جلاله خانم و نوه ی میرزا امان الله لرستانی بنا به اسناد موجود در سال 406 هجری در لرستان متولد شده و در سال 467 وفات یافته است. او عاشقی است جانباز و عارفیست خانه برنداز و فرزانه ایست محبوب و دیوانه ایست مجذوب و مستی است چالاک و رندی است بی باک.»

شاه خوشین دوران کودکی را در لرستان گذرانده و سپس به همدان رفته و در آنجا به تحصیل علوم زمان پرداخته و سپس به زادگاهش بازگشته است. وی معاصر با باباطاهر عریان بوده و در همدان نیز به دیدار وی رفته است. و ظاهراً بین این دو رابطه ی مراد و مرید برقرار بوده است؛ چنان که گویند در همدان شاه خوشین لگام اسبش را رها کرده و اسب خوشین را به خانقاه بابا می برد در این دیدار پرشور باباطاهر اشک شوق در چشم خطاب به شاه خوشین اینگونه می سراید:
هر کَه شاهش تونی حالش همینه ســرینش خـشت و بالـینش زمـینه
جرمم ایـنه که تــونه دوســت دارم هر که دوستش تونی حالش همینه

در این هنگام شاه خوشین گنج های پنهان زیادی برای باباطاهر هویدا می کند لکن بابا از آز وَرزی خوداری کرده و می گوید فرّ و شکوه تو برای من بهتر از تمام گنج های عالم است. فاطمه لره گوران که در آن زمان در خانقاه باباطاهر در همدان به سر می برده است قصد می کند در رکاب خوشین به لرستان بیاید اما باباطاهر که دیرزمانی است دلباخته ی وی شده است از این ماجرا ناراحت می شود اما شاه خوشین از وی دلجویی می کند و بابا را نوید می دهد که در سرای باقی پیوند آسمانی وی و فاطمه لره برای ابد بسته خواهد شد. فاطمه لره هم اکنون در جوار باباطاهر در همدان مدفون است.
دوبیتی هایی نیز در بین مردم لرستان شایع است که آنها را به باباطاهر نسبت می دهند که در آنها باباطاهر به شاه خوشین ابراز ارادت نموده است
دمِم قلف و مـــــــجال گـفتگو نئ
خُوشین بر او شد یادئ از او نئ
کـتاؤ آرزو گُـم بـیـه طـــــــــــاهر
نشـــــــــان از رد پـــای آرزو نئ
(عسگری عالم علیمردان،فهلویات،خرم آباد،افلاک، 1382، ص115)

ورود ساز عرفانی تنبور به آیین یارسان را نیز به شاه خوشین لرستانی نسبت می دهند. شاه خوشین رهبر گروه 900 نفره ای از تنبور نوازان چیره دست بوده است. که اشعار مذهبی خود را با تنبور می خوانده اند. در دفتر سرانجام دوبیتی های زیادی را به شاه خوشین نسبت داده اند از جمله :
«یارسان وَه را یارسان وَه را
رای حق راسین بیرانان وه را
پاکی و راستی، نیکی و ردا
قدم وَه قدم تا وَه مـــــنزلگا»
یعنی: ای مریدان یارسان، راه حق، راه راستی است آنرا در پیش بگیرید، پاکی، نیکی، راستی و ردا (نیست کردن بدی و آز در دل) را قدم به قدم تا رسیدن به سرمنزل مقصود در پیش بگیرید.
سرانجام شاه خوشین هنگامی که همراه یارانش مشغول شنا در رودخانه ی گاماسیاب است در آب فرو می رود و دیگر نشانی از او پیدا نمی شود. بعد از آن ماجرا تا مدت ها یارانش در ساحل آن رود به امید بازگشت پیر و مرادشان تنبور می نواخته اند. بنا بر اقوالی شاه خوشین حافظ قرآن کریم نیز بوده است. (غضنفری امرایی اسفندیار، گلزار ادب لرستان، ص458)

آیین یارسان توسط «بهلول ماهی» در بیرون از لرستان گسترش یافت که همه یاران وی نیز لر و لرستانی بودند !
نام چند تن از یاران بهلول که با او همراز و هم عقیده بوده اند بدین سان است: «بابا لُره لرستانی، بابانجوم لرستانی، بابارجب لرستانی و باباحاتم لرستانی .
بهلول به همراه چهار نفر از نزدیک ترین یارانش که همگی لرستانی بوده اند نخستین بار به نشر عقاید خود در غرب ایران همت گماردند، آن ها و اصول اعتقادی خود را در قالب شعر و دوبیتی بیان نموده اند. در قالب یکی از این دوبیتی ها بهلول از این چهار یار لرستانی اش نام می برد:
از بهلولنان جه روی زمینی
چار فرشتانم چاکر کرینی
نجومم صالح، رجبم بینی
چنی لـُره بیم جه ما و هفتینی
(یعنی: من بهلول هستم و از روی زمین چهار فرشته را برای چاکری مردم برگزیده ام که «نجوم» ، «صالح» ، «رجب» ، و «لـُره» هستند و در میان ماه و هفت اورنگ با «لُره» بوده ام.)

بهلول و یارانش با توجه به وضعیت نامساعد سیاسی زمان برای نشر عقایدشان به ظاهر خود را به جنون زده اند :
دیوانه ظاهر دیوانه ظاهر
دانای یارانیم دیوانه ظاهر
ظاهر وه عبث کفتن نه باهر
رجبم، نسیم «لره» من آهر
(ما در ظاهر دیوانه هستیم، در بین یاران دانا ولی در ظاهر دیوانه ایم، بابارجب چون نسیم در همه جا حاضر است و بابا لُره نیز چون آتش دل های مردم را نرم می کند.)

۵
* شرح حال مختصری از «بابالره لرستانی، بابانجوم لرستانی، بابارجب لرستانی و باباحاتم لرستانی :

*بابا لُـرّه لرستانی (قرن دوم و سوم هجری)
بابا لـُره لرستانی از اعاظم و بزرگان یارسان بوده و طبق نامه ی سرانجام در هنگام جوانی به خدمت بهلول ماهی رسیده و در محضرش کسب فیض کرده و در زاویه خمول خزیده و باده ی توحید و معرفت نوشیده و بهلول در یکی از دوبیتی هایش او را به نام سروش و از یاران ویژه ی خود یاد کرده است. بنا به خلاصه ی سرانجام بابا لـُره از فرشتگان چهارگانه ی بهلول به شمار می رود و در قرن دوم هجری در لرستان چشم به جهان گشوده و در آغاز سده ی سوم هجری وفات یافته است. دوبیتی های از وی به جا مانده است که برخی از آنها نقل می شود
«ساقی ناکامم، ساقی ناکامم
جامئ بــِـدر پیم ساقی ناکامم
جِِــــــو می کهنه برئز نه جامم
هانا سا بلکه ساریش بــو زامم»
یعنی: ساقی ناکام هستم، جامی به من ده که ناکام هستم. از آن می کهن جامم را لبریز ساز، بگونه ای که زخمهایم التیام یابند.

*بابا رجب لرستانی (قرن دوم و سوم هجری)
در بغداد به خدمت بهلول رسیده و در محضر او کسب فیض کرده و در هنگام انعقاد جَم تنبور می نواخته و اشعار خود را می خوانده. در خلاصه ی نامه ی سرانجام وی یکی از یاران و فرشتگان بهلول به شمار می رود. از بابارجب دو بیتی های نیز به جا مانده که در کتاب دوره بهلول نوشته شده اند
«سـاقیا دستم، ساقیا دستم
جـــامئ تــر باؤر بگـیره دستم
از جه میخانه روی الست مستم
وَه مـــستی پیمان آئینم بستم»
یعنی: ساقیا دستم را بگیر، جامی دیگر بیاور و دستم را بگیر، من از میخانه ی الست مستم، چرا که پیمان آئینم را با مستی بسته ام.

*بابا حاتم لرستانی (قرن دوم و سوم هجری)
باباحاتم لرستانی که از بزرگان و اعاظم یارسان به شمار می رود، افضل فضلا و علمای زمان بوده و در عرفان شهرت افراشته و باده ی معرفت چشیده، اصلا لرستانی بوده و در جوانی به بغداد رفته و بهلول را زیارت کرده و سپس با وی در جَم شرکت کرده و در تقسیم جوز بهره مند گشته. در نامه ی سرانجام آمده است که باباحاتم یکی از یاران ویژه ی بهلول ماهی به شمار می رود و بهلول او را بسی دوست داشته. از او دو بیتی هایی به جای مانده که بسی دلنشین و شیواست:
«ساقی جام می، ساقی جام می
پریــــم باؤرو ســاقی جـــام می
جو می کهنه، پئ ریشم سا دی
بـــدر پیم جامئ جـه جامکئ کی»
یعنی: ساقی جام می، ساقی جام می برایم بیاور، از آن می کهن برای تسکین زخمم، جامی برایم بیاور از جام کیان.

*بابا نجوم لرستانی (قرن دوم و سوم هجری)
بابا نجوم لرستانی که ار مشاهیر اهل حق محسوب می شود، از علمای زمان خود بوده و در حکمت و فلسفه ی اشراق ید طولایی داشته و در سن 34 سالگی از لرستان به بغداد رهسپار شده و در آنجا بهلول را ملاقات کرده و یار جانی او شده است. وی پس از مدتی زندگی در بغداد به لرستان بازگشته است و در همان جا زندگی را به ارشاد مردم بسر برده تا فوت کرده است. از دوبیتی های بابانجوم برمی آید که وی در فلسفه اشراق و آیین ایران باستان و اصطلاحات عرفانی تسلط و تبحر کافی داشته است
«زروان بیانی، زروان بیانی
نه دوره ورین، زروان بیانی
اهری و وَرمز یاران دیانی
کالای خاس یار او دم شیانی»
یعنی:در دوران گذشته زروان بود، اهریمن و اهـورامزدا و یاران بودند، در آن دم بهترین کالای یار برگزیده شد.

سازهای موسیقایی لرستان در متون‌ دینی یارسان

*لرستان ؛ خاستگاه آیین یارسان(اهل حق )
(بخش دوم ۲)

هر چند که تنها تنبور به عنوان ساز مقدس آئین یارسان معرفی می‌شود و در مراسم آئینی عمدتآ از این ساز و گاهی دف استفاده می‌گردد، اما در متون دینی یارسان علاوه بر تنبور از سازهای دیگری نیز نام برده شده است .
در سرانجام، که کتاب دینی آئین یارسان است و به گفت و گوی رمزی و سمبلیک سلطان اسحاق و یارانش اختصاص دارد، آمده است که سلطان اسحاق در عهد و پیمانی با یاران خود که به بیابس پردیوری معروف است، آئین یارسان را به شکل کنونی آن آشکار کرد. در دوره‌ی پردیور، یاران سلطان اسحاق که هفت تن، هفتوانه، هفت خلیفه، هفت سازچی، هفت گوینده، هفت کوزه چی، هفت سقا، چهل‌تن، شصت و شش غلام کمر زرین، هفتاد و دو پیر، نود و نه پیر شاهو، و … بوده‌اند، در حضور وی و دیگر یاران، ضمن معرفی تجلی‌گاه‌های ذات خداوندگار در گذشته( بیان و معرفی ذات مهمان‌ها و شاه مهمان‌ها)، گواهی دون‌های گذشته‌ی خویش را در زمان آنها بیان کرده و نقش خویش را در تحولات تاریخی مرتبط با این دوران‌ها تشریح کرده‌اند. یکی از این ذات مهمان‌ها، مبارک شاه ملقب به شاه خوشین لرستانی بوده که در قرن چهارم هجری و یا به تعبیری در نیمه‌ی اول قرن پنجم در لرستان تجلی کرده است. در یکی از دوره‌های سرانجام به نام" گواهی دون" نود و نه پیر شاهو، این پیران ضمن معرفی دون‌های خویش در گذشته، به معرفی شخصیت خود در زمان شاه خوشین نیز پرداخته اند و گواهی می‌دهند که هر یک وظیفه‌ی‌ هدایت و راهنمایی نهصد یار را به عهده داشته‌اند و از این رو دوره‌ی شاه خوشین را دوره‌ی نهصد نهصده هم گفته اند. یکی از زیبایی‌های کلام دوره‌ی نود ونه پیر شاهو آن است که حدود چهل و دو نفر از این پیران، خود را در استاد و نوازنده‌ی یک ساز موسیقایی معرفی می‌کنند. همچنین یکی از آنها استاد آواز، یکی استاد رقص، یکی استاد بند بازی، و یکی دیگر استاد سوارکاری بوده‌اند. نام چهل و پنج پیر از نود و نه پیر شاهو،‌ و یک بیت از کلامی که نشان دهنده‌ی شخصیت هنری و ساز موسیقایی آنها در دوره‌ی شاه خوشین است، در زیرآمده است. کلام‌های زیر از دیوانّ گّورّه، گردآوری سید محمد حسینی و مجمع‌الکلام سرانجام اهل حق گردآوری سام‌الدین تبریزیان است .

*پیر جبار مرمو:
… نامیم صیاد بی چا لرستانه , باش ناقوس ژن بیم چا خیمه گانه
پیر جبار می‌فرماید
… نامم در لرستان (در زمان شاه خوشین) صیاد بود. در آن خیمه‌گاه استاد نوازندگی ناقوس بودم،
ناقوس یا گنگ از سازهای کوبه‌ای است.

*پیر ستار مرمو
… نا لرستاندا نامیم بی قنیاغ باش موکش ژن بیم نا اردو و بیداغ…
پیر رستم می‌فرماید
… در لرستان نامم قنیاغ بود. در آن سپاهی که پرچم برافراشته بود، استاد نوازندگی موکش بودم…
موکش کمانچه است. موکش احتمالآ ساختمانی ساده تر از کمانچه داشته .

*پیر وشیار مرمو
… نامیم قباد بی هم چا لرستان باش تنبور ژن بیم چا گاه بیانان…
پیر وشیار می‌فرماید
… در لرستان نامم قباد بود. در آن زمان استاد تنبور نوازی بودم…
تنبور، تمبور، تمویره از زمان شاه‌‌‌ خوشین به بعد به ساز مقدس آیین یارسان تبدیل شده و در مراسم آئینی نواخته می‌شود.

*پیر قاسم مرمو
… چا لرستانت نامیم بی سلمان باش تارژن بیم چا سپای دوران…
پیر قاسم می‌فرماید
… در لرستان نامم سلمان بود و در آن سپاه آن دوران استاد تارنوازی بودم…

*پیر حاتم مرمو
… نامیم بی نعیم چا لرستانی باش سنتور ژن بیم چاور زمانی…
پیر حاتم می‌فرماید
در لرستان نامم نعیم بود و در آن زمان استاد نوازندگی سنتور بودم…

*پیر صفیار مرمو
… هم چا لرستان نامیما غفور باش چنگ زن بیم نا سپای سرمور…
پیر صفیار می‌فرماید
… در لرستان نامم غفور بود و در آن سپای پر رمز و راز استاد نوازندگی چنگ بودم…

*پیر قلندر مرمو
… چا لرستانی نامیم بی زغن باش نای ژن بیم نا ورو کمن…
پیر قلندر می‌فرماید
… در لرستان نامم زغن بود و در آن دوره (کوهسار؟) استاد نوازندگی نی بودم…

*پیر جمال مرمو
… نا لرستان بی نامیم کیانوش باش گیره چیت بیم نا چوار گوش…
پیر جمال می‌فرماید
… در لرستان نامم کیانوش بود ودر آن چهار گوش( اتاق، و یا سرزمین) استاد گیره نوازی یا گیره گیری(؟) بودم …

*پیر نهیدار مرمو
… چا لرستانت نامیم بی خم‌خاش باش دَول ژن بیم چا سپای تلاش…
پیر نهیدار می‌فرماید
… در لرستان نامم خم‌خاش بود و در آن سپاه ِ ( تلاش‌گر؟) استاد دهل نوازی بودم…

*پیر شجاع‌الدین مرمو
… چا لرستانت نامیم بی جلاو باش دکمه چیت بیم جا سپای سیلاو…
پیر شجاع‌الدین می‌فرماید
… در لرستان نامم جلاو بود و در آن سپاه سیل‌آسا استاد نوازنده‌ی دکمه(؟) بودم …

*پیر نامدار مرمو
… چا لرستانت نامیم بی سبحان باش کرنا چیت بیم من چه آمکان…
پیر نامدار می‌فرماید
… در لرستان نامم سبحان بود و استاد نوازنده‌ی کرنا بودم…

*پیر قباد مرمو
… چا لرستانت نامیم بی فرات باش نفیر ژن بیم چا بیحد سپات…
پیر قباد می‌فرماید
… در لرستان نامم فرات بود و در سپاه بی‌کران تو نوازنده‌ی نفیر بودم…

*پیر باقر مرمو
… چا لرستانت نامیم بی زریل باش بلویل ژن بیم نا سپای دلیل…
پیر باقر می‌فرماید
… در لرستان نامم زریل بود و درآن سپاه دلیر(؟) استاد نوازندگی بلویل (؟) بودم…

*پیر زمان مرمو
… چا لرستانت نامیم تراوه باش شیپور چیت بیم چا اردوی کاوه…
پیر زمان می‌فرماید
… در لرستان نامم تراوه( تراب) بود و در سپاهی که مثل سپاه کاوه بود استاد نوازنده‌ی شیپور بودم…

*پیر قیصر مرمو
… چا لرستانت نامم بی جمشیر باش رباب چیت بیم چا سپای قدیر…
… پیر قیصر می‌فرماید
… در لرستان نامم جمشید بود و در آن سپاه استاد نوازندگی رباب بودم…

*پیر باقی مرمو
… چا لرستانت بی نامیم سعید باش قانون ژن بیم ناسپای شدید…
پیر باقی می‌فرماید
… در لرستان نامم سعید بود و در آن سپاه فراوان استاد نوازندگی قانون بودم…

*پیر عادل مرمو
… چا لرستانت نامیم بی نازدار باش شوتان ژن بیم نا سپای هزار…
پیر عادل می‌فرماید
… در لرستان نامم نازدار بود و در آن سپای بی‌اندازه استاد در نواختن شوتان بودم…
شوت معنی سوت است .

*پیر الماس مرمو
… هم چا لرستان مولایوش نجاش باش زمار ژن بیم نا سپای نور باش…
پیر الماس می‌فرماید
… در لرستان نامم مولایوش نجاش(؟) بود و در آن سپاه نور، استاد نواختن زمار بودم…

*پیر زواره مرمو
… چا لرستانت نامیم بی زروشت باش شمشال ژن بیم چا سپای پرشت…
پیر زواره می‌فرماید
… در لرستان نامم زروشت بود و در آن سپاه ِ پرشت(؟) استاد نوازندگی شمشال بودم…

*پیر کمر مرمو
… چا لرستانت نامیم بی بقر باش مهره ژن بیم چا سپای سرور…
پیر کمر می‌فرماید
… در لرستان نامم بقر بود و درآن سپاه سرور استاد مهره نواز بودم…

*پیر ذکریا مرمو
… چا لرستانت نامم بی مهره باش طپل ژن بیم چا سپاه و بهره…
پیر ذکریا می‌فرماید
… در لرستان نامم مهره بود و در آن سپاه استاد نوازنده‌ی طبل بودم

*پیر چراغ مرمو
… چا لرستانت نامیم بی رضا باش دف ژنت بیم چا اردو سپا…
پیر چراغ می‌فرماید
… در لرستان نامم رضا بود و در آن اردو و سپاه استاد دف نوازی بودم…

*پیر روضان مرمو
… چا لرستانت نامیم بی خرم باش سنقره ژن بیم چا سپاه اعظم…
پیر روضان می‌فرماید
… در لرستان نامم خرم بود و در آن سپاه اعظم استاد سنقره نواز بودم…

*پیر آلتون مرمو
… چا لرستانت نامیم خمرایی باش قرنا ژن بیم من نا سپاهی…
پیر آلتون می‌فرماید
… در لرستان نامم خمرایی بود و در آن سپاه استاد کرنا نوازی بودم…

*پیر نصرالله مرمو
… چا لرستانت نامیم بی منجر باش سور ژن بیام چا سپا و لشکر…
پیر نصرالله می‌فرماید
… در لرستان نامم منجر بود و در آن سپاه و لشکر استاد سور نوازی بودم…

*پیر جامی مرمو
… چا لرستاندا نامیم بی معین باش جبار ژن بیم نا سپاو خوشین…
پیر جامی می‌فرماید
… در لرستان نامم معین بود و در سپاه شاه خوشین استاد جبار نواز بودم…

*پیر قاضی مرمو
… باش قوقو ژن بیم چا سپای بیشو نوصد شاگردم بیا چا ارجو…
پیر قاضی می‌فرماید
… در آن سپاه بی حد استاد قوقو نواز بودم و نهصد شاگرد در آن سرزمین(؟) داشتم…

*پیر صالح مرمو
… چا لرستانت نامیم بی قارون باش تنبور ژن بیم نا سپای افزون…
پیر صالح می‌فرماید
… در لرستان نامم قارون بود و در آن سپاه بزرگ استاد تنبور نواز بودم…

*پیر کنعان مرمو
… چا لرستانت نامیم بی حیاس باش تنبور ژن بیم نا سپای خاص…
پیر کنعان می‌فرماید
… در سپاه لرستان نامم حیاس (الیاس؟) بود و در آن سپاه خاص استاد تنبور نوازی بودم…

*پیر امین مرمو
… چا لرستانت نامیم بی سلیم باش سمطور ژن بیم نا سپای عظیم…
پیر امین می‌فرماید
… در لرستان نامم سلیم بود و در آن سپاه عظیم استاد سمطور( سنتور نوازی؟) بودم…

*پیر فاضل مرمو
… چا لرستاندا نامیم بی‌نظر باش قمطور ژن بیم چا سپای سرور…
پیر فاضل می‌فرماید
… در سپاه لرستان نامم نظر بود و در آن سپاه سرور استاد قمطور نوازی بودم…

*پیر رحیم مرمو
… چا لرستانت نامیم بی سعود باش کورنگ ژن بیم نا سپای موجود…
پیر رحیم می‌فرماید
… در لرستان نامم سعود بود و استاد نوازندگی کورنگ بودم…

*پیر سلطان مرمو
… چا لرستانت نامیم بی نجف باش زیل ژن بیام نا سپای سر قف…
پیر سلطان می‌گوید
… در لرستان نامم نجف بود و در آن سپاه سرقف (؟) استاد نوازندگی زیل بودم…

*پیر بشارت مرمو
… چا لرستانت نامیم بی مصری باش مفتویل ژن بیم نا سپاو سحری…
پیر بشارت می‌فرماید
… در لرستان نامم مصری بود و در آن سپاه سحر انگیز استاد نوازندگی مفتول بودم…

*پیر نجف مرمو
چا لرستانت نامیم بی شملاق باش تومری ژن بیم نا سپای رواق…
پیر نجف می‌فرماید
در لرستان نامم شملاق بود و در سپاه آن سرزمین استاد نوازندگی تومری بودم…

*پیر طومار مرمو
… چا لرستانت نامیم بی زرخاک باش بورک ژن بیم نا سپای تیغ چاک…
پیر نجف می‌فرماید
در لرستان نامم زرخاک بود و در آن سپاهی که شمشیر بران داشتند،استاد نوازندگی بورک بودم…

*پیر حاجی مرمو
… چا لرستانت نامیم بی سمن باش دمار ژن بیم نا سپا و قوشن…
پیر حاجی می‌فرماید
… در لرستان نامم سمن بود ودر آن سپاه و قشون استاد نوازندگی دمار بودم…

*پیر اکابر مرمو
… چا لرستاندا نامیم بی قیوم باش پورنک ژن بیم جا سپای عموم…
پیر اکابر می‌فرماید
… در لرستان نامم قیوم بود و در آن سپاه فراگیر استاد نوازندگی پورنک بودم…

*پیر نوروز مرمو
… نامیم نوذر بی چا لرستاندا باش قامقور ژنت نا سپای وفا…
پیر نوروز می‌فرماید
… در لرستان نامم نوذر بود و در سپاه وفادار تواستاد نوازندگی قامقور بودم…

*پیر نمام‌الدین مرمو
… چا لرستانت نامیم میناوی باش موسیقار ژن از بیم چا قاوی…
پیر نمام‌الدین می‌فرماید
… در لرستان نامم میناو بود و در آن هلهله‌ای که بر پا شده بود استاد موسیقار نوازی بودم…

*پیر گوهر مرمو
… چا لرستانت نامیم بی زرشال باش چقوانه چیت بیام چا محال…
پیر گوهر می‌فرماید
… در لرستان نامم زرشال بود و در آن سرزمین استاد چقوانه زدن بودم…

*پیر جامی مرمو
… چا لرستانت نامیم بی خمیس باش آوازخوانت نا سپاو ویس…
پیر جامی می‌فرماید
… در لرستان نامم خمیس بود و در آن سپه ایستاده (؟) استاد آواز خوانی بودم…

*پیر کردار مرمو
… چا لرستانت نامیم بی عجیاز نا سپای رموز بیام باش رقاز…
*پیر کردار می‌فرماید
… در لرستان نامم عجیاز بود و در آن سپاه پر از رمز و راز استاد رقص بودم…

*پیر نسیح مرمو
… چا لرستانت بی نامیم قیور باش طناف چیت بیم چاه سپاه منشور…
پیر نسیح می‌فرماید
… در لرستان نامم قیور بود و در آن سپاه منشور(؟) استاد بند بازی بودم…

*پیر حاتم مرمو
… چا لرستانت نامیم بی قایی باش سوارت بیم چا سپاه شاهی… (در نسخه تبریزی، … نامیم قم‌ قایی آمده است.)
پیر حاتم می‌فرماید
… در لرستان نامم قایی بود و در آن سپاه شاهی استاد سوارکاری بودم…

در جمع بندی نهایی می توان گفت ک در زمان شاه خوشین لرستانی ، که در قرن چهارم و یا نیمه اول قرن پنجم می‌زیسته است در لرستان می زیسته ,، در بین نود و نه پیر، چهل و دو تن آنها در زمان شاه خوشین از نوازندگان برجسته‌ی موسیقی بوده‌اند. به استناد گواهی آنان، سازهای موسیقایی یارسان به شرح زیر بوده‌اند:
وجود این گروه بزرگ از نوازندگان و هنرمندان که هریک نهصد شاگرد نیز داشته‌اند، عظمت فکری، هنری و اجتماعی دوره‌ی شاه خوشین، و وسعت اندیشه‌ی این رهبر دینی- اجتماعی یارسان (اهل حق) در قرن چهارم هجری و نیمه‌ی اول قرن پنجم در لرستان آن روز را نشان می‌دهد.
منابع و مآخذ
۱- دیوانّ گّورّه، گردآورنده سید محمد حسینی، انتشارات باغ نی
۲- مجمع الکلام سرانجام اهل حق، گردآورنده سام‌الدین تبریزیان
۳-غضنفری امرایی اسفندیار، گلزار ادب لرستان
۴-عسگری عالم علیمردان،فهلویات،خرم آباد،افلاک، 1382
۵-لرستان و یارسان مهدی ویس‌کرمی
۶-منوچهررضابیگی سازهای موسیقایی در متون‌ دینی یارسا ن
۷-ساکی، علی محمد,مشعشعیان لرستان

جریان واقعی قیام مشروطه خواهان

  سردار اسعد خان بختیاری پدر انقلاب مشروطه

علی‌قلی‌خان بختیاری (زاده ۱۲۳۶ - درگذشته ۱ آبان ۱۲۹۶) معروف به سردار اسعد بختیاری،  از رؤسای روشن‌فکر و تحصیل‌ کرده ایل بختیاری و فرمانده فاتحان تهران،  در جریان انقلاب مشروطه در ایران بود.

علی‌قلی‌خان پسر سوم حسین‌قلی خان ایلخانی بود،  که پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی به فرمان محمدعلی ‌شاه،  به پشتیبانی از برادرش نجف‌قلی‌ خان صمصام ‌السلطنه و پسر عموی خود، ابراهیم‌ خان ضرغام‌ السلطنه، در اعتراض به این عمل برخاسته و پس از فتح اصفهان به دست سواران بختیاری،  از راه عراق،  خود را به بختیاری رسانده و شخصاً فرماندهی سواران بختیاری را،  در فتح تهران و احیای مشروطیت، عهده‌دار شد.

وی در برهه‌ ای از تاریخ ایران،  در منصب وزیر جنگ و دوره ‌ای نیز عهده‌دار وزارت داخله بود.  از دیگر وقایع مهم در زمان حیات سیاسی علیقلی ‌خان، اکتشاف نفت در مناطق جنوب و جنوب ‌غربی فلات ایران،  توسط کنسرسیوم دارسی،  در استان خوزستان و چاه شماره یک مسجدسلیمان بود.

عکس و تابلو نقاشی سردار اسعد،  عکس شماره 5411 .

      یک قرن پیش در مسیر تاریخ،  بزرگمردی ایستاده بر اریکه قدرت،  پادشاهی در قبضه قدرت اوست.  همین دیروز سلطان محمد علیشاه قاجار را از اریکه قدرت به زیر کشانده است.  سه هزار جنگجوی شجاع بختیاری تحت فرمانش نظم و انضباط را در تهران پایتخت ایران برقرار کرده اند.  و ما در این بازگشت بی پایان ملاحظه می کنیم،  که سفرای روس و انگلیس شتابان پیش می آیند، آنان هم واقعیت را پذیرفته اند،  آری پیشنهاد پذیرش پادشاهی ایران را به سردار بختیاری ارائه می دهند. نشریات اروپایی از سلسله پادشاهی جدیدی که بزودی در ایران تاسیس خواهد شد می نویسند،  و از سردار اسعد بختیاری و قوم بختیاری یاد می کنند،  که بزودی در ایران زمامدار حکومت خواهند شد.

      آنان از اصالت آریایی و ایرانی این سلسله پادشاهی می گویند،  و سفرای روس و انگلیس همچنان ایستاده اند، تا که این خبر مهم یعنی پذیرش پادشاهی ایران را توسط حاج علی قلی خان سردار اسعد بختیاری،  به ممالک متبوعشان مخابره کنند،  که ناگهان خان بختیاری از جای بر میخیزد،  و با عصبانیت فریاد میزند،  که نه نه هرگز من نه از روی خودخواهی و جاه طلبی به این قیام دست زده ام،  و نه به تاج و تخت پادشاهی چشم دوخته ام،  من از برای وطن و حاکمیت قانون جان و مال و هستی ایل و تبارم را به قربانگاه آورده ام،  و فورا دستور میدهد مجلس بزرگان در بهارستان تشکیل،  و برای پادشاه جدید چاره جویی کنند.  این بزرگمرد در اوج قدرت از قدرت کناره گیری میکند،  و تنها شش ما ه وزارت را آنهم برای تحکیم پایه های قدرت حاکمیت مشروطیت پذیرا میشود.

      سردار اسعد بختیاری پدر انقلاب مشروطیت را باید تاثیر گذار ترین شخصیت در این انقلاب دموکراسی خواهانه به حساب آورد،  چرا که پس از یکصد سال از وفاتش هنوزکه هنوز است در رابطه با نقش و جایگاه این شخصیت تحصیلکرده و دانشمند در محافل علمی بحث و مباحثه ادامه دارد. علیقلی خان سرداراسعد فرزند سوم از میان شش پسر و دوازده دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری است.  وی درعنفوان جوانی پس از شهادت پدرش در اصفهان به همراه برادر بزرگترش اسفندیارخان سردار اسعد اول گرفتار زندان مسعود میرزای ظل السلطان شاهزاده و حاکم اصفهان گردید. سبب قتل حسین قلیخان اقتدار نظامی وی بود،  که دربار قاجار را سخت به وحشت افکنده بود.

      علیقلی خان پس از یکسال با وساطت امین الساطان صدراعظم از زندان رهایی یافته به درجه سرتیپی نایل و بعنوان فرمانده گارد سلطنتی منصوب گردید. مشروطه خواهی وی از زمان گرفتاری اش در زندان اصفهان آغاز گردید،  و در تهران با آزادی خواهان متعددی به چاره اندیشی در جهت استقرار حاکمیت قانون تماس حاصل کرده،  به جمع آوری همدست در این راستا مبادرت نمود. این درست ۲۳ سال قبل از تحصن بازاریان و آزادیخواهان تهران در سفارت انگلیس و حرم شاه عبدالعظیم جهت خواسته عدالت خانه و در نهایت مشروطیت بوده است.

      طی این سالها مذاکرات مربوط به احداث جاده ای جهت انتقال مال التجاره خارجی از بنادر جنوبی خوزستان از مسیر بختیاری میان خوانین بختیاری با شرکت موسوم به برادران لینچ انجام و این قرارداد با لحاظ کردن منافع بختیاری به امضاء رسید،  احداث پل شالوکه تا سال های اخیر مورد استفاده بود،  از جمله توافقات انجام شده و عملی شده این مذاکرات و قرارداد بوده است،  که شخص سردار اسعد نظارت مستقیم بر این مذاکرات داشت.

      با امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار و استقرار مشروطیت سردار اسعد به پاریس رفته و دو سال در آن سامان اقامت گزید.  پس از وقایعی که منجر به تعطیلی مجلس و به توپ بسته شدن خانه ملت گردید.  دوباره آزادی خواهان ایرانی مقیم خارج از کشور با محوریت حاج علیقلی خان سردار اسعد در محلی بنام کافه دولاپه در پاریس اقدام به چاره اندیشی کردند. مبارزات پراکنده داخلی خصوصا در تبریز بدلیل شناختی که تبریزیان از خوی جنایتکارانه و جاه طلبانه محمدعلیشاه در زمان ولایتعهدی و حکومت بر تبریز داشتند بتدریج آغاز گردید.  ولی استعداد نظامی این قیامها هرگز در حد تهدید حکومت مرکزی نبود.

      سردار اسعد از حضور لطفعلی خان امیرمفخم و نصیر خان سردار جنگ و خسرو خان سردار ظفر به همراهی تعدادی سوار در اردوی دولتی برای سرکوب آزادیخواهان تبریز سخت نگران شده فرصت را غنیمت شمرده یوسف خان امیر مجاهد را از پاریس به بختیاری اعزام و اقدام به جمع آوری نیرو و تجهیزات جهت مبارزه با استبداد محمد علیشاهی نمود.  امیرمجاهد میان جعفرقلی خان امیر بهادر پسر ارشد سردار اسعد و نجفقلی خان صمصام السلطنه آشتی ایجاد کرده بنا بر خواست سردار اسعد صمصام السلطنه را وادار به حمله به اصفهان نمود. صمصام در میانه شک و تردید و ترس از قدرت گرفتن امیر مفخم و خاندان حاجی ایلخانی مصصم گردید هرچه سریعتر اصفهان را تصرف نماید.  چنین شد تا که ۱۱۰سوار بختیاری با سرفرماندهی ابراهیم خان ضرغام السلطنه اصفهان را که تحت حکومت اقبالدوله کاشی،  که ۴۵۰۰سرباز دولتی را در اختیار داشته و خود از جمله مستبدین شناخته شده بود،  با شهامتی کم نظیر در تاریخ به تصرف در آورده و روز بعد صمصام السلطنه با هشتصد سوار بختیاری وارد اصفهان شده بعنوان حاکم جدید و آزادی خواه مصدر امور گردید.  تصرف اصفهان در واقع کمر استبداد را شکسته و دو ابر قدرت وقت که منافع استعماری خود را در ایران با خطر مواجهه می دیدند سخت به تکاپو افتاده دست به اقداماتی زدند.

      سردار اسعد بختیاری از چهره های مشهور سیاسی اجتماعی تاریخ معاصر ایران و از مفاخر ملی به شمار می رود. وی که از سران بزرگ مشروطیت بود، نقش زیادی در تحولات کشور به ویژه در دوران نهضت مشروطیت داشت.  در خصوص زندگی و مبارزات وی نظرات متفاوتی ابراز شده است.  در این نوشتار زندگانی وی را به اختصار بررسی می نماییم.

      در کتاب تاریخ بختیاری در شرح احوالات وی این گونه آمده است: «...علیقلی خان سردار اسعد، چهارمین فرزند برومند حسینقلی خان ایلخانی کل بختیاری است... در سال 1274 ق/1857 م.  در قشلاق بختیاری متولد شد»  پدر سردار اسعد «حسینقلی خان ایلخانی» از رجال متنفذ دورن قاجاریه و ایلخانی بختیاری بود،  که توانست با متحد کردن طوایف مختلف بختیاری به قدرت و موقعیت بزرگی در آن روزگار دست یابد.  مادر سردار اسعد، «بی بی مهری جان، دختر نجف خان و نوه الیاس خان بختیاری» است.  سردار اسعد در کودکی به تعلیم زبان فارسی و عربی پرداخت و بعدها مطالعات خود را در زمینه های دیگر تکمیل نمود.  بنابر اصول تربیت ایلی فنون رزم،  اسب سواری و تیر اندازی را در دامان طبیعت زیبای بختیاری فرا گرفت.

      قدرت روز افزون حسینقلی خان ایلخانی موجب هراس حکام قاجاریه گردید،  که در صدد نابودی وی برآمدند و نهایتاً به دستور ناصرالدین شاه و توسط ظل السلطان حاکم اصفهان به قتل رسید.  (27 رجب 1299 ق/1882 م.) پس از قتل حسینقلی خان ایلخانی بلافاصله اسفندیار خان و علیقلی خان سردار اسعد که دو تن از پسران ارشد وی بودند،  دستگیر شده و سپس به تهران منتقل و در آنجا زندانی می شوند.  سردار اسعد پس از یکسال با وساطت امین اسلطان صدراعظم که روابط نزدیکی با بختیاری داشت از زندان آزاد می گردد،  و در آنجا به ریاست جمعی از سواران بختیاری که عهده دار امور نظم و امنیت پایتخت بودند برگزیده شد. «سردار اسعد هنگام قتل ناصرالدین شاه در سال 1313 هـ.ش با درجه سرتیپی ریاست یکصد سوار بختیاری را داشت،  و جزو اداره امور دیوانی بود»

      در سال 1318 ق/1900م. سردار اسعد از راه هندوستان به مسافرت اروپا رفت و مدت دو سال در آن دیار اقامت داشت در این مدت زبان فرانسه را فرا گرفت و علاوه بر سیر و سیاحت،  به مطالعه تاریخ و فرهنگ و قوانین اروپا پرداخت و در محافل رسمی و پارلمان های کشور های اروپایی حضور یافت،  و به عنوان یکی از رجال سیاسی اجتماعی اشتهار یافت.  بار دیگر در سال 1324ق/1906م. به منظور معالجه چشم به اروپا سفر کرد،  و در همین سفر بود که با مشروطه خواهان آشنا شد،  و در محافل آنها راه یافت.  مشروطه طلبان از وی برای پیروزی نهضت مشروطیت کمک خواستند. تلگراف علما نجف مبنی بر حمایت از مشروطه نیز عاملی گردید تا سردار اسعد که روحیه آزادی خواهی و عدالت طلبی داشت،  برای حمایت از مشروط راسخ تر گردد.

      دکتر مهدی ملک زاده مورخ و از رجال مشروطیت در کتاب خود با «انقلاب مشروطیت ایران» در خصوص شخصیت سردار اسعد می نویسد:  «سردار اسعد به اروپا مسافرت کرد و در پاریس پایتخت فرانسه که در آن موقع مهد تمدن و آزادی و اندیشه های تازه و نوین بود اقامت گزید و در اندک مدتی جذب افکار مترقی و آزادی خواهانه اطرافیان خود شد.  چرا که از تجربه تلخی که از دوران استبدادی به خاطر داشت از صمیم قلب آرزو می کرد که روزی ایران از زیر یوغ استبداد رها شده و بتواند به یک آزادی واقعی و عدالت اجتماعی دست یابد»

 

  فتح تهـران

 

    پس از این وقایع سردار اسعد تلگراف هایی به برادر خود صمصام السطنه می نماید و از وی می خواهد با متحد نمودن بختیاری و گردآوری سواران برای حمایت از مشروطه عازم فتح اصفهان و تهران شوند،  و خود نیز راهی ایران شد. او از راه هندوستان وارد خوزستان گردید،  و سپس به بختیاری عزیمت نمود.  فتح اصفهان به درخواست علما و روحانیون اصفهان صورت گرفت. سردار اسعد و بختیاری ها روابط نزدیکی با روحانی بزرگ اصفهان حاج آقا نوراله نجفی اصفهانی داشتند.  بنا به گفته دانشورعلوی (از مشروطه خواهان) در کتاب تاریخ مشروطه ایران: «[سردار اسعد] با حاج آقا نوراله و دیگر آزادی خواهان عضو کمیته برای جلسه ای تشکیل داد،  و تصمیم تصرف اصفهان به وسیله بختیاری ها در همین نشست گرفته شده بود».  در این حال صمصام السلطه و ابراهیم خان ضرغام السطنه (از رجال نامدارمشروطه) به اتفاق سواران بختیاری اصفهان را فتح کردند.

 

      بعد از فتح اصفهان سردار اسعد، رهبری سپاه بختیاری را برای فتح تهران به عهده گرفت. در کتاب تاریخ ایران نوشته حسن پیرنیا در مورد فتح اصفهان و تهران به دست بختیاری ها آمده است «علیقلی خان سردار اسعد، از روسای روشنفکر این طایفه [بختیاری] که در فرنگستان بود به اصفهان آمد و به دستیاری صمصام السلطنه، اصفهان را از دست قوای دولتی گرفت و ملیّون از چند طرف به عزم فتح تهران و برانداختن شاه عازم پایتخت شدند. و در جنگ مختصری که در قریه بادامک نزدیک کرج اتفاق افتاد، قوای قزاق و سیلاخوریِ حامیان شاه را شکست دادند و در صبح جمادی الاخری 1327 ق،  وارد تهران شدند.»   (25 تیر ماه 1288هـ.ش/1909م.) محمد علی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد و حکومت مشروطه با خواست مردم اسقرار یافت.  «روز آدینه بیست و پنجم تیرماه 1288 (27 جمادی الثانی1327) در تهران روز پر جوشی بود... سردار اسعد و سپهسالار بهارستان را نشیمنگاه گرفته،  و مردم دسته دسته به آنجا می شتافتند..»

 

      پروفسور گارثویت نیز در همین زمینه می نویسد: «بختیاری ها در خلال سال های 1911ـ1905 در یک مسیر مهم و پر تشنج گام نهادند و رهبری جنبش مشروطیت ایران را به عهده گرفتند»  و در جای دیگر ضمن اشاره به ویژگی های برجسته شخصیت سردار اسعد می گوید:  «پر واضح است سردار اسعد می توانست که نقش والا و برجسته ای در جنبش مشروطیت ایفا کند.»  سردار اسعد در کابینه اول مشروطه وزیر داخله بود و در آن شرایط بحرانی به شایستگی کشور را اداره کرد.  همچنین در کابینه های بعدی برادرش صمصام السلطنه با رای مجلس شورای ملی رئیس الوزرا (نخست وزیر) حکومت مشروطه گردید.  بختیاری ها در جنگ های پس از استقرار مشروطه نیز برای دفاع از حکومت مشروطه رشادت های فراوانی نشان دادند.  مجلس شورای ملی دوران مشروطه به پاس خدمات سردار اسعد به کشور از او تجلیل و لوح سپاس ویژه ای به وی اهدا کردند.  اما بعدها به دلیل بروز اختلافات فراوان میان مشروطه خواهان، ظهور چهره های جدید و دخالت های بیگانه ، سردار اسعد و بختیاری ها به تدریج از حکومت مشروطه کنار زده شدند.

 

 

عکس نیرو های قوم بختیاری در فتح تهران،  عکس شماره 5413.

 

   ویژگی های شخصیتی سردار اسعد:  بی تردید سردار اسعد فردی آزادی خواه، وطن پرست و بیگانه ستیز بود، و در تاریخ و فرهنگ ایران زمین و بختیاری نقش ارزنده ای داشت،  و به عنوان انسانی فرهنگ دوست و روشنفکر خدمات شایانی را در عرصه های فرهنگی و اجتماعی به ثمر رساند.  ادبا و بزرگان تاریخ معاصر ایران از جمله علامه قزوینی، علامه دهخدا ، ملک الشعرا بهار، وحید دستجردی، دکتر مهدی ملکزاده (فرزند ملک المتکلمین) و... از شخصیت ممتاز وی تجلیل کردند.

 

      سردار اسعد از چهره های حامی فرهنگ و هنر ایران بود. برای اولین بار در بختیاری مدارس جدید را تاسیس نمود،  از جمله در مرکز استان چهارمحال بختیاری و جونقان اولین مدارس جدید را تاسیس کرد.  و معلمینی را از تهران برای تدریس به منطقه اعزام داشت.  وی علاقمند به نشر کتاب بود آثاری را از زبان فرانسه ترجمه نمود و به دستور وی کتاب تاریخ بختیاری تنظیم گردید.  بسیاری از جوانان بختیاری به تشویق و با همت وی برای تحصیل به خارج اعزام شدند.  شخصیت آرام و عدالت جوی وی باعث گردید که در بختیاری به عنوان میانجی مورد قبول همه باشد و برای رفع اختلافات ایل پیشگام بود. علیرغم دیدگاه های متفاوتی که در خصوص شخصیت و مبارزات سردار اسعد گفته شده است،  وی به عنوان یکی از اسطوره های سرزمین بختیاری همواره مطرح است.

 

      سردار اسعد در روز پنج شنبه 14 محرم 1336 ه.ق. برابر با 1917 میلادی در حالیکه از هر دو چشم نابینا و زمین گیر شده بود درگذشت.  جنازه‌ اش از طرف دولت با تشریفات رسمی و احترام نظامی در حالی که جسد وی روی توپ حمل می‌شد تشیع گردید و به اصفهان منتقل گردید و با احترام و شکوه خاصی در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.

 

      در روز ۱۹ بهمن ۱۲۸۷ انقلابیون به کمک محمدولی خان تنکابنی و یپرم خان رشت را تسخیر کردند.  پس از آن تمام گیلان به تصرف آزادی خواهان در آمد.  به موجب این پیروزی آن‌ها رونوشتی به سفرای خارجی نوشتند،  که نزاعی با شاه ندارند و فقط در صدد احیای مشروطه ‌اند. صدای انقلاب رشت به گوش شهرهای دیگر ایران و کشور های آزاد جهان رسید،  و باعث دلگرمی مجاهدان تبریز شد.  ستارخان و باقرخان تلگراف های مهیجی ارسال کردند،  و متحصنین سفارت های عثمانی و انگلیس به جشن پرداختند.

 

محمد ولی ‌خان تُنِکابُنی

 

      محمدولی‌خان تُنِکابُنی  ۱۳۰۵-۱۲۲۵ خورشیدی معروف به سپهدار تنکابنی،  سپهدار حکمران گیلان، سیاست ‌مدار و پنج دوره رئیس ‌الوزرای ایران.   وی پسر حبیب‌الله خان سردار و نوه محمدولی‌خان ساعدالدوله از سرداران محمد شاه قاجار در محاصره هرات بود.  او ابتدا ساعدالدوله و بعد نصرالسلطنه لقب داشت و در دوران جنبش مشروطه به سپهدار اعظم ملقب بود.  او یکی از دو فاتح معروف تهران در جریان انقلاب مشروطه بود،  فاتح دیگر سردار اسعد بختیاری است.

 

      وی در ابتدا از سرداران محمد علی شاه بود و حاکممنطقه تنکابن بود،  که توسط شاه به حکومت گیلان منصوب شد.  در شکستن بست مشروطه خواهان در مسجد شاه و در کشتار آزدیخواهان تبریز نقش ایفا کرده بود.  بعدها با محمد علی شاه اختلاف پیدا کرد،  و به املاکش در تنکابن رفت.  در دوران استبداد صغیر آزادیخواهان گیلان بدلیل اینکه وی فنون نظامی را می‌دانست،  و با محمد علی شاه هم اختلاف داشت او را به ‌عنوان رهبر برای فتح تهران برگزیدند.  وی توسط کمیته ستار و میرزا کریم خان رشتی مغز متفکر و گرداننده واقعی حوادث،  در راس مجاهدین گیلان قرار گرفت.  او بعد از پیروزی نهضت مشروطه لقب سپهدار گرفت.

 

 

   عکس سمت راست محمد ولی‌ خان تُنِکابُنی،  عکس چپ یـِپرم داویدیان گانتاکتسی معروف به یپرم خان ارمنی از انقلابیون و یکی از رهبران نظامی انقلاب مشروطه‌ است، عکس شماره 5412.

 

      اولین فتح تهران توسط نیرو های سردار اسعد بختیاری،  و نیروهای سپهدار محمد ولی خان تنکابنی در ۲۸ تیر ۱۲۸۸ بود،  شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند.  اسماعیل خان قشقایی معروف به صولت‌الدوله وی یکی از مقتدرترین ایلخان‌های ایل قشقائی بود.  قوم قشقایی در تمام مراحل فتح تهران دوشادوش نیرو های سردار اسعد بختیاری جنگیدند.

 

      نخستین بار در ۱۲۸۸ هجری خورشیدی رئیس‌الوزرا شد،  و تا ۱۲۹۴ هجری قمری که با لقب سپهسالار اعظم به این مقام رسید،  چهار بار دیگر رئیس‌الوزرا بود.  در دورهرضا شاه پهلوی بسیاری از املاک و اموال او را گرفتند،  و بالاخره خودکشی کرد.  خانواده او نام خانوادگی خلعتبری را برگزیدند.

 

سردار بی‌بی مریم بختیاری

 

      بی بی مریم بختیاری دختر حسینقلی خان ایلخانی، خواهر علیقلی خان سردار اسعد و همسر ضرغام السلطنه بختیاری و مادر علیمردان خان بختیاری از زنان مبارز عصر مشروطیت است.  زاد روز ۱۲۵۳،  درگذشت ۱۳۱۶ خورشیدی،  آرامگاه تخت فولاد, تکیه میرفندرسکی، اصفهان. 

 

 

عکس سردار مریم بختیاری در سال ۱۳۱۳ خورشیدی، عکس شماره 5414.

 

  او از زنان تحصیل کرده و روشنفکر عصر بود و به طرفداری از آزادیخواهانِ جنبشِ مشروطه برخاست. وی به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشینِ خان بود عده‌ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه خواهان می‌پرداخت.

 

      نقش بی بی مریم در فتح تهران ــ  بی بی مریم، یکی از مشوقین اصلی سردار اسعد بختیاری برای فتح تهران محسوب می‌شد.  وی طی نامه‌ها و تلگراف ‌های مختلف بین سران ایل و سخنرانی‌های مهیج و گیرا، افراد ایل را جهت مبارزه با استبداد صغیر (استبداد محمدعلی شاهی) آماده می‌کرد،  و همواره، به عنوان یکی از شخصیت‌ های ضد استعماری و استبدادی عصر قاجار مطرح بوده ‌است.

 

      بی بی مریم بختیاری، قبل از فتح تهران، مخفیانه با عده‌ای سوار وارد تهران شده و در خانه پدری حسین ثقفی منزل کرد.  به مجرد حمله سردار اسعد به تهران، پشت بام خانه را که مشرف به میدان بهارستان بود سنگربندی نمود و با عده‌ای سوار بختیاری، از پشت سر با قزاق‌ها مشغول جنگ شد.  او شخصاً تفنگ به دست گرفت و با قزاقان جنگید.  نقش او در فتح تهران، میزان محبوبیتش را در ایل افزایش داد و طرفداران بسیاری یافت، به طوری که به لقب سرداری مفتخر شد،  مشروح در کتاب "خاطرات سردار مریم".

 

ستار خان سردار ملی

 

      ستارخان ملقب به سردار ملی،  از سرداران جنبش مشروطه ‌خواهی ایران از شهر تبریز استان آذربایجان. زادروز۱۲۸۳ قمری / ۲۸ مهر ۱۲۴۵خورشیدی / ۱۸۶۶ میلادی،  درگذشت ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲ / ۲۵ آبان ۱۲۹۳ / ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴ (حدود ۴۸ سال)،  آرامگاه شهر ری - باغ طوطی در جوار شاه عبدالعظیم.   والدین حاج حسن قره داغی، همسر فاطمه،  فرزندان یدالله، سلطان، معصومه.

 

 

عکس ستار خان،  عکس شماره 5415.

 

از گفته ها:  "من می‌خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد"

 

     ستارخان با نام اصلی ستارخان قره‌داغی از سرداران جنبش مشروطه ایران ملقب به سردار ملی است.  وی با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جانفشانی‌ های بسیاری کرد.  ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره‌داغی در روستای بیشک ورزقان در آذربایجان به دنیا آمد.  وی در مقابل قشون عظیم محمدعلی‌شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه ‌خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود،  ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد.  ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فراخواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدان و باقرخان سالار ملی،  مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد،  و نگذاشت تبریز به دست طرفداران محمدعلی‌شاه بیفتد.

 

باقر خان سالار ملی

 

باقر خان،  مشهور به سالار ملّی،  جز قهرمانان ملی ایران ،  و از مبارزان جنبش مشروطه است.  او، فرزند حاج رضا بنا، در سال ۱۲۴۰ شمسی در محله خیابان تبریز زاده شد. شغل وی بنّائی بود ولی در جریان مشروطیت به مجاهدین پیوست.  ریاست مجاهدین محله خیابان تبریز را بعهده داشت.  پس از به توپ بستن مجلس،  به دستور انجمن ایالتی همراه با ستارخان به جنگ مسلحانه با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت، پرداخت.  همزمان با او، ستارخان در محله امیرخیز،  محله دیگر تبریز،  با دولتیان جنگ می‌کرد.  در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطه‌ طلبان پیشرفت کرده و تبریز از محاصره درآمد.  پس از پیروزی مجاهدین،  مجلس شورای ملی باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت،  و از او تقدیر نمود.

 

 

عکس از راست به چپ: ستارخان، سیف‌الله بهاری، باقرخان

 پس از فتح تهران بوسیله مشروطه خواهان دادگاهی تشکیل گردید و مخالفین مشروطه و طرفداران شاه قاجار را دستگیر و محاکمه کردند .

در این بین شیخ فضل الله نوری بعنوان کسیکه خائن به حقوق مردم و در سرکوب مردم از شاه حمایت میکرد محاکمه و اعدام شد که متاسفانه امروز او را بعنوان یکی از حامیان مشروطه معرفی میکنند که تنها دلیل تحریف تاریخ  بدلیل پوشیدن لباس روحانی توسط شیخ فضل الله نوری بوده است !!!!

عده ای هم هنوز بر این باورند که شیخ فضل الله نوری با این اصل مشروطه مخالف بود که مشروطه بدست نااهلان افتاده است ... مگر پس از به قدرت گرفتن مشروطه چه مدتی گذشته بود که اینچنین توهمات و تفاسیری را برای خود لحاظ کرده اید ... بلافاصله پس از پیروزی مشروطه و فتح تهران شیخ فضل الله اعدام شد ... مگر چه خصومتی در بین بوده است ... آیا به جز آزادی مردم از زیر استبداد مطلقه چیز دیگری مردم را به پا خواست .... شیخ فضل الله هم همانند بسیاری از سیاستمداران دیگر اشتباهی مرتکب شد که تاوان آن مرگ بود ... شما میتوانید به روزنامه خروش انزان چاپ 9 مراجعه کنید .

جنبش مشروطه ایران از نگاه مورخین اسلامی !

جُنبِشِ مَشروطه، جنبش مشروطه‌خواهی، جنبش مشروطیت، انقلاب مشروطه یا انقلاب مشروطیت مجموعه کوشش‌ها و رویدادهایی است که به امضاء کردن فرمان مشروطه توسط مظفرالدین شاه قاجار در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ انجامید و تا دوره محمدعلی شاه قاجار برای تبدیل حکومت استبدادی به حکومت مشروطه ادامه یافت و منجر به تشکیل مجلس شورای ملی و تصویب نخستین قانون اساسی کشور ایران گردید.

پیشینه

احمد کسروی می‌گوید: «در زمان قاجار، ایران بسیار ناتوان گردید و از بزرگی و جایگاه و آوازه آن بسیار کاسته شد و انگیزه این بیش از همه یک چیز بود و آن اینکه جهان دیگر شده و کشورها به تکان آمده، ولی ایران به همان حال پیشین خود بازمی‌ماند.».[۱] کسروی در ادامه می‌افزاید: «اینان خود کاری نمی‌کردند و دیگران را هم نمی‌گذاردند. در زمان محمدشاه میرزا ابوالقاسم قایم مقام وزیرکاردانی بود و به شایندگی کارها را پیش می‌برد ولی محمد شاه او را کشت و جایش را به حاجی میرزا آقاسی داد. در زمان ناصرالدین شاه میرزاتقی خان امیرکبیر به پیراستن و آراستن ایران می‌کوشید و... ناصرالدین شاه او را کشت... سپس هم حاجی میرزاحسین خان سپهسالار به کارهایی برخاست... ولی ناصرالدین شاه او را نگه نداشت و مردم نیز ارج او و کارهایش را ندانستند».[۲] از اوائل پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار ناخشنودی مردم از ستم وابستگان حکومت رو به افزایش بود. تأسیس دارالفنون و آشنایی تدریجی ایرانیان با تغییرات و تحولات جهانی، اندیشه تغییر و لزوم حکومت قانون و پایان حکومت استبدادی را نیرو بخشید.

 

نوشته‌های روشن فکرانی مثل حاج زین‌العابدین مراغه‌ای و عبدالرحیم طالبوف و میرزا فتحعلی آخوندزاده ومیرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی و سید جمال الدین اسدآبادی و دیگران زمینه‌های مشروطه‌خواهی را فراهم آورد.

کشته شدن ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای کرمانی که آشکارا انگیزه خود را قطع ریشه ظلم و نتیجه تعلیمات سیدجمال الدین دانسته بود، کوشش بیشتر در روند مشروطه‌خواهی را سبب شد.

 

خواسته‌ها:

اگرچه از مدتی قبل شورش‌ها و اعتراضاتی در شهرهای ایران علیه مظالم حکومت رخ داده بود اما شروع جنبش را معمولاً از ماجرای گران شدن قند در تهران ذکر می‌کنند. علاءالدوله حاکم تهران هفده نفر از بازرگانان و دو تن سید را به جرم گران کردن قیمت قند در حیاط مسجد شاه تهران به چوب بست. این کار که با تأیید عین الدوله صدراعظم مستبد انجام شد اعتراض بازاریان و روشنفکران را برانگیخت. اینان در مجالس و در مسجدها به سخنرانی ضد استبداد و تأسیس عدالتخانه یا دیوان مظالم پرداختند. خواست برکناری عین‌الدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی و حاکم تهران و حتی عسگر گاریچی به میان آمد و اعتصاب در تهران فراگیر شد. عده‌ای از مردم و روحانیان به صورت اعتراض به مسجد حضرت عبدالعظیم رفتند و در آن جا تحصّن کردند. مظفرالدین شاه وعده برکناری صدراعظم و تشکیل عدالتخانه را داد و علما با احترام به تهران بازگشتند. هنگامی که مظفرالدین شاه به وعده خود عمل نکرد علما از جمله سیدین سندین، آقا سید محمد طباطبائی و آقا سیدعبدالله بهبهانی، به قم رفتند و تهدید کردند که کشور را ترک خواهند کرد و به عتبات عالیات خواهند رفت. بازاریان و عده زیادی از مردم به تحصن در سفارت انگلیس اقدام نموده و خواهان آزادی علما و تشکیل عدالتخانه شدند. عین الدوله با گسترش ناآرامی‌ها در شهرهای دیگر استعفا کرد و میرزا نصرالله خان مشیرالدوله صدراعظم شد.در ابتدای حرکت، مسئله اصلی، عدالتخانه و عدالتخواهی بود و به همین دلیل نهضت مشروطه را در ابتدا نهضت عدالتخانه می‌گفتند. با اوجگیری نهضت، به تدریج مسئله پارلمان و محدود کردن قدرت شاه مطرح شد

فرمان مشروطیت

بالاخره مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ امضا کرد. علما و دیگرانی که به حضرت عبدالعظیم و قم رفته بودند بازگشتند و تحصن در سفارت انگلیس پایان یافت. مردم صدور فرمان مشروطیت را جشن گرفتند

 
بازتاب انقلاب مشروطیت در روزنامه نیو یورک تریبیون، ۶ ژوئیه
 
 

مجلس اول

مجلس اول در ۱۸ شعبان ۱۳۲۴ (۱۴ مهر ۱۲۸۵‏/۷ اکتبر ۱۹۰۶) در تهران گشایش یافت. نمایندگان به تدوین قانون اساسی پرداختند و در آخرین روزهای زندگی مظفرالدین شاه این قانون نیز به امضای او رسید.[نیازمند منبع]

بر پایه قانون اساسی مجلس وظایف مالی زیر را بر عهده داشت:[۱۴]

  • - تهیه بودجه و نظارت بر اجرای بودجه کشوری
  • - تصویب انتقال یا فروش منابع زیر زمینی و تصویب قراردادهای صنعتی و کشاورزی
  • - تصویب تغییر مرزهای کشور
  • - تصویب قراردادها و عهد نامه‌ها با دولتهای خارجی
  • - تصویب تشکیل کمپانی‌های ملی
  • - تصویب هر گونه قرار دادهای دولتی
  • - تصویب اعتبار و وام‌های دولتی
  • - تصویب ساختن راه‌ها و راه آهن

 

جشن مشروطیت

از چند روز قبل از ۱۴ مرداد ۱۲۸۶ مقدمات برگزاری جشنی بزرگ در سالگرد صدور فرمان مشروطیت و تشکیل مجلس اول، در محوطه بهارستان مهیا گردید. تمام محوطه با بستن آذین‌ها و ایجاد غرفه‌های مختلف تزئین شده و در فضای نگارستان (جلوخان مجلس) غرفه‌های زیبائی برای هرکدام از مدارس ملی تهیه شده بود. سه روز و سه شب مراسم ادامه داشت و از برنامه‌های دیگر آن، رژه شاگردان مدارس با لباس یک شکل، آتش بازی، پذیرائی با شیرینی و شربت، و حضور اعضاء انجمن‌های ملی در تکیه دولت و ادای احترام به نعش مظفرالدین شاه بود.

هرچند این مراسم به مزاق شیخ فضل‌الله نوری و اطرافیانش که در حرم عبدالعظیم بست نشسته بودند خوش نیامد ولی به‌خوبی و خوشی برگزار شد.

 

محمدعلی شاه

پس از مرگ مظفرالدین شاه، ولیعهد او محمدعلی میرزا شاه شد و از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. او در مراسم تاجگذاری خود نمایندگان مجلس را دعوت نکرد.[نیازمند منبع]

به علاوه اگرچه نمایندگان دورهٔ اول مجلس که با حرارتی تمام جهت اصلاح اوضاع ایران می‌کوشیدند، با راندن مسیو نوز رئیس کل گمرک و وزیر خزانه از خدمت در مقابل سیاست روسیه که از او جداً حمایت می‌کرد، غالب آمدند؛ اما روس‌ها شاه تازه را در دشمنی با مجلس و مشروطه روز به روز بیشتر تقویت نمودند تا آن جا که محمدعلی شاه، مشیرالدوله را از صدارت برکنار کرد و امین السلطان (اتابک اعظم) را که سال‌ها صدراعظم دوره استبداد بود از اروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد. از امضای قانون اساسی سر باز زد. پس از اعتراضات مردم به ویژه در تبریز، ناچار دستخطی صادر کرد و قول همراهی با مشروطه را داد؛ ولی هم شاه و هم اتابک اعظم هم چنان به مخالفت با مشروطه و مشروطه خواهان مشغول بودند. اتابک اعظم را جوانی به نام عباس آقا تبریزی با تیر زد و کشت.

 
میرزا جهانگیرخان، مدیر روزنامه «صور اسرافیل» و پیرو آیین بیانی، ازلی بود.[۱۶]

نشریه هفتگی صوراسرافیل در این دوران منتشر می‌شد و نقش مهمی در تشویق مردم به آزادی‌خواهی و مقابله با شاه و درباریان طرفدارش داشت.

با توجه به ناقص بودن قانون اساسی مشروطه که با عجله تهیه شده بود مجلس متمم قانون اساسی را تصویب کرد که در آن به طور مفصل حقوق مردم و تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده بود. محمدعلی شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. پس از چند روز او و دیگر مستبدان با همراهی شیخ فضل‌الله نوری[۱۷] عده‌ای را علیه مجلس در اطراف آن جمع کردند و به درگیری با نمایندگان و مدافعان مجلس پرداختند. با بمبی که یاران حیدرخان عمواوغلی به کالسکه حامل محمدعلیشاه انداختند به مقابله جدی با مجلس پرداخت و به باغشاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد.[۱۸]

در سال ۱۲۸۷ خورشیدی (۱۳۲۶ قمری)، محمدعلیشاه قاجار پس از آن که با مشروطه‌خواهان و مجلس از در مخالفت درآمد، مرکز فرماندهی خود را در باغشاه قرار داد، شاه با این کار می‌خواست از شهر بیرون رفته و در باغشاه لشکر بیاراید و به آسانی با مشروطه نبرد کند. محمدعلی‌شاه دستخطی بدین شرح داد:

«جناب اشرف مشیرالسلطنه، چون هوای تهران گرم و تحملش بر ما سخت بود از اینرو به باغشاه حرکت فرمودیم، پنجشنبه ۴ جمادی‌الاولی، عمارت باغشاه.»

سپس هشت تن از آزادیخواهان را فراخواند که شش تن آنان بدین شرح نام برده می‌شوند: جهانگیرخان صور اسرافیل، سید محمدرضا مساوات شیرازی، ملک المتکلمین، سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی، بهاءالواعظین و میرزا داودخان.

به توپ بستن مجلس

نوشتار اصلی: به‌توپ‌بستن مجلس

نام سید جمال الدین واعظ به همراه ملک‌المتکلمین، میرزاجهانگیرخان، سید محمدرضا مساوات، بهاالواعظین و میرزا داود خان در لیست هشت نفری بود که محمدعلی شاه قبل از به توپ بستن مجلس، درخواست تبعید آنها را از ایران کرده بود. جمال‌الدین واعظ همراه با ملک المتکلمین رهبریِ گروه‌های بزرگی از مشروطه‌گرایان را به عهده داشتند.

ولی مجلس با درخواست شاه برای تبعید برخی از مشروطه‌خواهان مخالفت کرد. سرانجام در اثر ایستادگی و سرپیچی از فرمان شاه، بالاخره با فرستادن کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق حمله به مجلس را آغاز کرد. لیاخوف با نیروهایش مجلس را محاصره کردند و ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار را در ۲۳ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ (۲ تیر ۱۲۸۷/‏۲۳ ژوئن ۱۹۰۸) به توپ بستند. وکلا از مجلس پراکنده شدند و عده زیادی از مدافعان مجلس در این حمله کشته شدند. محمدعلی شاه لیاخوف را به حکومت نظامی منصوب کرد و به تعقیب نمایندگان و دیگر آزادیخواهان پرداخت. ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان و قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابر محمدعلی شاه کشتند.

 

 

مقایسه فرهنگهای مشترک اقوام لر

موسیقی 
قوم كهنسال كاسیت در كنار هنر های همچون ساخت مفرغ، نقاشی های نخستین دیواره غارها و سفالینه ها علاقه وافر به حركات موزون نمایشی و موسیقی داشته است نمونه آن تصویر قطعه سفالی از هزاره چهارم پیش از میلاد مكشوفه از لرستان است(سیف زاده، 1377، ص5). قطعه سفالی كه از كاسی ها در هزاره سوم پیش از میلاد در كوهستان های زاگرس به دست آمده است تصویری از سه انسان در حال رقص در نزدیكی چادرها و كلبه ها نشان داده است كه بسیار شبیه به رقص امروزی لُرهاست . در لرستان در هزاره اول پیش از میلاد سرپرچم مفرغی مشبكی بدست آمده كه جزء مجموعه پروفسور زاره در موزه لوور محفوظ است. 
در داخل دایره این سرپرچم رقص دست به دست چهارنفر با تركیب بندی بدیع و ماهرانه ای نشان داده است.(همان منبع، ص8و9). مواردی كه ذكر شد همه و همه حكایت از این دارد كه رقص دسته جمعی امروز مردم لُر نه تقلیدی از دیگر اقوام بلكه به یادگار از چند هزار سال پیش و از زمان كاسیان است. قرن ها قبل از اینكه پارت، پارس، ماد و یا هر قوم دیگری در فلات ایران بوده باشد. در مورد تمایز موسیقی لری از موسیقی كردی ذكر چند نكته ضرورسیت:
موسیقی لُری در دستگاه ماهور اجرا می شود و موسیقی كردی در دستگاه شور . 
ذكر این نكته ضروریست كه موسیقی مربوط به ترانه های لكی و قسمت هایی از جنوب كرمانشاه همه در دستگاه ماهور قابل اجراست . 
ترانه های چون قدم خیر، دایه دایه، بزران، كشگله شیرازی، كش طلا، بئنا بئنا از دستگاه ماهور هستند(موسیقی در فرهنگ مردم لرستان، ص152تا169).

موسیقی لُری را می توان در موضوعات زیر تقسیم بندی كرد .
موسیقی و ترانه های غنایی وعاشقانه (قطار، سنگین سماع ، هل پركه ، دوپا، سه پا شانه شكی و اوشاری )
- موسیقی و ترانه های رزمی
(الف: موسیقی بدون كلام حماسی(مقام سحری، مقام نقاره، مقام شاره را، مقام جنگه را، مقام سوارهو)
ب: موسیقی با كلام حماسی(بمیرم یا مرشدخانی، دایه دایه، دی بوه،جنگ دادآوه، كرمی) 
متاسفانه اشعار و ابیات دومقام ظفرسلطانی و كریم خانی فراموش شده وامروزه موسیقی آن در عزاداری برخی ایلات و عشایرغرب منطقه لرستان اجرا می شود، البته ابیاتی در مورد كریم خان توسط دختران لُر كوهدشتی در ایام قدیم به صورت نمایشی اجرا شده است .
- موسیقی وترانه های سوگواری(سحری، پاكتلی، چمری، شیونی، خریوی،یارهو، یاری، هانای ممدبگ، های دووت جان دووت، كریمخانی، ظفرسلطانی، طرز، گله خاك، هوره، مور،پاوه موری، رارا كه شامل رارا پیشكوه و رارا پشتكوه و رارا شیرازی می باشد. 
در مورد رارا شیرازی اطلاعات نوازندگان مناطق لرستان از آن در حد نام و نشانی باقی است. شاید این همان مراسم عزاداری موزونی است كه در برخی مناطق بختیاری توسط زنان بنام دنگ دال اجرا می شود). 

- موسیقی و ترانه های فصول و موسیقی ترانه های كار (فصل بهار، پاییز كه شامل برزه كوهی، زنگول دار، شیر دوشی، مشك زنی،ماله ژیری، مراسم طلب باران

در مورد موسیقی هنگام شیر دوشی به ابیات آن در بین لرهای لك، فیلی و بختیاری اشاره ای كوتاه می شود.

لُری فیلی
هی هاها مشگه/ دالكه مشگه/ صد منت رغو/ چل منت كشكه 

لُری لكی
هی ها مشگه/ دالكه مشگه/ صد منت روینه/ چل منت كشكه

لُری بختیاری
ای دایه مشگه/ ای جونم مشگه/ صد منت روغن/چل منت كشكه(فرهنگ مردم لرستان، 1377، ص30-33)
- موسیقی و ترانه های طنز كه كتاب پیشینه موسیقی لرستان به موارد زیر اشاره می كند: كاسمسا، هه ناوات، ا كمال، هه دز دز، گل بهار. 
- سرودهای مذهبی( كلام یاری، كلام یاری یا دوازده امام، شهر بی صدا، كلام خانالماس لرستانی، كلام یاری)
نتیجه گیری این بخش
با توجه به موارد ذكر شده موسیقی لُری احاطه زیادی بر جنبه های مختلف زندگی مردمان لُر دارد و شاید بتوان گفت كمتر موسیقی در جهان وجود دارد كه اینگونه به كل مسائل زندگی افراد پرداخته باشد. 
گفتنی است كه موسیقی لُری با در نظر گرفتن كلیت آن زیبا و همه جانبه و كامل است و جدا كردن بخشی از این كل كاری عبث و بیهوده خواهد بود. چنانكه استاد ایرج رحمانپور در جشنواره كمانچه فرمودند كه" موسیقی لُری را اگر به پرنده ای تشبیه كنیم، لكی و بختیاری بالهای این پرنده را تشكیل داده اند".

موسیقی لكی نیز جزئی از موسیقی لُری و همچون سایر مناطق لُر نشین در دستگاه ماهور اجرا می شود، این در حالی است كه موسیقی قسمت بزرگی از كرمانشاه(جنوب آن) نیز در این دستگاه اجرا می شود، حال آنكه موسیقی كردی در دستگاه شور اجرا می شود.

رقص قوم لُر : 
موسیقی لُری در دستگاه ماهور اجرا می شود .
رقص قوم لُر به چند دسته تقسیم میشود .
1 _ اوشاری
2 _ سنگین سماع
3 _ سپاه
4- دو پا

پسوند ( وند ) :

اکثر ایل ها و طوایف لُر پسوند وند دارند و این نشانه ای از لُر بودن است .

لباس لُری :
لباس زنانه لُری
در كتاب فرهنگ مردم لُرستان لباس زنانه لُری به شرح زیر بیان شده است:

كراس:

تن پوش اصلی زنان لر پیراهن بلندی است از پارچه های گلدار و رنگی كه اندازه بلندی آن تا روی زانو می باشد و آستین های بلند و گشاد دارد. بریدگی یقه آن بوسیله یك پولك كه اغلب یك سكه كوچك نقره ای است بسته می شود.

كلنجه:

این لباس نیم تنه، ركابی و بدون دكمه و آستین است. كه از مخمل می دوزند و جلوی سینه آن را بوسیله سكه های نقره ای گوشه دار زینت می دهند.

سرداری یا بالكل:

لباسی است كه بر روی پیراهن(كراس) می پوشند از پارچه مخمل و معمولا قرمز كه اندازه آن تا سر زانو و آستین هایش تا زیر آرنج بیشتر نیست. سراسینه ها و حاشیه جلوی آن را كرمك دوزی می كنند، این لباس بدون دكمه و جلوباز است.

یل:

نوعی كت مخمل است كه نو عروسان و زنان جوان آنرا از مخمل قرمز می دوزند.

شاوال یا پاپوش:

این شلوار را ازپارچه مشكی و محكم مخصوص می دوزند. دمپای آن تنگ و چسبیده و گاهی بریدگی چند سانتی متری آن بوسیله پولك و سكه ای بسته می شود و به وسیله یك بند ضخیم آن را به كمر می بندند.

آژییه: گیوه ای است مخصوص لرستان

سر ون(گلونی) و كت(kat )نیز كه زنان لر به گونه ای خاص بر سر می بندند(فرهنگ مردم لرستان،1377، ص100-102).

در مورد لباس زنانه لری باید گفت كه لباس زنانه لرهای بختیاری با دیگر لرها دارای تفاوت هایی می باشد، از طرفی لباس لری زنان لر لرستان حوضه نفوذ وسیعی در شمال وجنوب استان لرستان دارد. در یكی از اییات چل سرو به پوشش این لباس برتن زنان لُر اشاره شده است:
می می تو پیری/ گپت قپئائه/ سرداری مخمل/ و تو منائه

لباس مردانه لُری
این لباس كه به شال و ستره موسوم است در از یك لباس شكل پالتو بلند تشكیل شده است كه تا زانو كشیده شده است و شالی كه به كمر می بندند. همچنین كلاه نمدی و گیوه نیز از دیگر اجزائ لباس و پوشش مردانه لُری به شمار می رود.

لباس مردانه لُری با همین مشخصات در بین لرهای جنوبی(كهگیلویه، بویر احمد وممسنی) مرصوم است ، البته با اندكی تفاوت . همچنین این لباس در بین مردم لر فیلی و لك مرصوم بوده و دلیل دیگری بر رد ادعای جدایی قومی لك از لُر می باشد. چرا كه لباس قومی مردم لك نیز چیزی جدای از لباس و پوشش سایر لرها نیست.
در مورد تفاوت های لباس بختیاری با سایر لُر ها باید گفت كه" لباس امروزی بختیاری كه شامل چوخا، دبیت و.. می باشد، همچنین كلاه فعلی قدمت چندانی ندارد. با بررسی مختصری از روی لباس مردان بختیاری در نقاشی های سیاحان فرهنگی و تصویر های بدست آمده آشكار می شود كه به جزء شلوار و كفش گیوه، باقی اجزای لباس همه دستخوش تغییر شده است(فصلنامه ولات،شماره1،ص28). لباس مردان لر بختیاری در این تصاویر ونقاشی ها شباهت بسیاری به شال و ستره و لباس سایر مردان لر دارد. 

نتیجه گیری این بخش از تحقیق
لباس یكی از نمادها ومولفه های لازم یك قوم یا ملت می باشد و اگر در كنار دیگر مولفه های فرهنگی و داشته های دیگر یك قوم قرار گیرد به راحتی می توان مردم آن قوم را از دیگر اقوام متمایز داد، لباس قوم لر متمایز از دیگر اقوام و حوزه نفوذی برابر با پراكندگی این قوم دارد ومردم لر لك زبان نیز جدا از این قاعده نیستند.

سایر موضوعات مانند : تمدن ، آثار تاریخی کشف شده ، و دیگر شاخصه های قوم اصیل 
لُر نیز وجود دارد که در این کتیبه به همین نکات بسنده میکنیم .

لرهای خانقین عراق :
خانقین از شهرهای پرجمعیت استان دیاله در شرق عراق و نزدیکی مرز ایران است، و در گذشته به «راه خراسان» معروف بود.لرها در عراق رسانه تلویزیونی مجزا دارند .
29 آذر 1291 خورشیدی بر اساس مقاوله نامه تهران شهر لُر نشین خانقین برای 
برای همیشه از ایران جداشد .
دلیل اینکه لرها در عراق هستند . احتمالا زمانی بوده که بعد از فتح و تصرف حکومت ماد ، توسط پارسها ، تعدادی از لرها همان جا مانده اند .
در فیلم مختار نامه نیز لباس ایرانیان کاملا لباس مردان لر است .
جالب است بدانید که ، هر گروه یا مردمی مانند لوتی ها و سادات که میان قوم لُر آمده اند ، الان به گویش هایی از زبان لری تکلم میکنند . اما لرهای عراق همچنان از زبان اصیل لُری صحبت میکنند . و این نشان دهنده این است که حتی زبان دیگر اقوام را نگرفته اند ، چه برسد به فرهنگ و آداب و رسوم قومی و اصل لُری . 

در زمان تفرقه در منطقه و تهدیدات ،داعش جرات نکرد به لرهای عراق در استان دیاله (خانقین ) چپ نگاه کنه . چون لرهای خانقین در یک برنامه تلویزیونی ، داعش رو تهدید کردند که در صورتی که غلطی انجام دهد ، لرهای ایران و تمام داعش رو با خاک یکسان میکنند .
داعش به مناطق کرد نشین عراق حمله کرد ، اما با مناطق لر نشین عراق ، به هر دلیل جرات حمله نداشت .
بعضی قوم ها رویای استقلال در سر دارند و به همین دلیل سعی دارند خود را به هر داستان بدون سند تاریخی و معتبر به لور ها بچسبونن . 
اما در اشتباه هستند و راه به جایی نمیبرند . قوم لُر از نژاد پارس عیلامی هستند . نژاد فارس ها ( پارس ها ) ، شامل دو قوم بزرگ لُر(کاسیت ها ) از مردم مناطق ( عِلام یا عیلام ) و قوم بزرگ فارس هستند .
معرب پارس ها ، فارس ها است .
و اینطور نیست که ، کسانی که پارسی زبان هستند ، از نژاد فارس ها باشند . 
اجداد قوم لُر کوچک ، کاسیت ها ( کاسی ها ) هستند . قوم کاسیت قومی بسیار با تمدن بودند و آثار تاریخی بسیاری ، در رابطه با فرهنگ ، لباس ، موسیقی ، وسایل جنگی ، و غیره .......... کشف شده است و همچنان تحقیق و کاوش وجود دارد .
کاسیت ها به دلیل اینکه در مناطق عیلام زندگی میگردند و عیلام یکی از مهمترین مناطق بوده است ، کاسی ها توسط برخی اقوام و یا کشورها به عیلامی ها مشهور شدند . مرکز عیلام ایالتی به نام آنشان ( انزان ) ایذه امروزی بوده است .
کوروش کبیر زاده قوم لُر و از لُرهای بختیاری بوده است . قدرتمندترین سربازان کوروش کبیر از قوم لُر بودند ، و به سربازان جاویدان معروف شدند . 

قوم کاسیت ( لُر ) معروف به عیلامی ها است و مرکز آنان در گذشته منطقه حکومت کوروش کبیر و امروزه خرم آباد است .
نام قوم لر از شهر باستانی لور گرفته شده . قدمت این به دوره ساسانی میرسه و در آثار تاریخی ثبت شده و حتی به در راه ثبت جهانی هست .
شهر لور به نامهای مختلف از جمله (اللور، لر ، لریه ، بلاد لور، لور ) در منابع مختلفی از آن یاد شده است . 
اگر قرا به گفتن کلمه برادری است ، آذری ها ، تاتها ، مازنی ها و بلوچ ها و ترک ها و غیره ... برادران ما هستند . و ما همه این اقوام را به یک اندازه دوست داریم .
اما برادران همخون قوم لُر مردم پارسی : استان های فارس ، مرکزی ، یزد ، کرمان و ... 

استان هایی که به طور کامل از نژاد فارس ها (پارس ها ) هستند .
لُرستان
فارس
یزد
چهار محال و بختیاری
کرمان
بوشهر
مرکزی
بویر احمد

استانهایی که از نژاد فارس ها در قسمت هایی از آنها سکونت دارند .
استان اصفهان ( نیمه جنوبی و در مرز با مرکزی و یزد )
استان همدان ( نیمه جنوبی و قسمت های هم مرز با مرکزی )
استان خوزستان ( بجزء عرب زبانان ؛ حدود 14 شهرستان )
نیمه شرقی و جنوبی کرمانشاه ( در هرسین ،صحنه و کنگاور و......)
ایلام ( شهرستان آبدانان ،مهران ،دره شهر ،ملکشاهی ، و در قسمت هایی از شهرستان ایلام )
هرمزگان

ستـــارخــــان و باقرخان سرداران جنبش مشروطه !

ستارخان (۲۸ مهر ۱۲۴۵ سردارکندی ورزقان - ۲۵ آبان ۱۲۹۳ تهران) با نام اصلی ستارخان قره‌داغی از سرداران جنبش مشروطه ایران ملقب به سردار ملی است. وی با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جان‌فشانی‌های بسیاری کرد.

زندگی‌نامه

ستار خان سومین پسر حاج حسن قره‌داغی در ۲۸ مهر ۱۲۴۵ خورشیدی (۲۰ اکتبر ۱۸۶۶ میلادی) در روستای سردارکندی (بیشک) ورزقان در آذربایجان به دنیا آمد. وی در مقابل قشون عظیم محمدعلی‌شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه‌خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود، ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فراخواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدان و باقرخان -سالار ملی- مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت تبریز به دست طرفداران محمدعلی‌شاه بیفتد.[۱] اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی‌اش برمی‌گشت.[۲]

جوانی

ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش برمی‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به عیاری مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و به کار خرید و فروش اسب پرداخت او به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان، حفاظت از اموال خود را به او می‌سپردند. او هیچ‌گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی‌اش، او را «یگانه قهرمان آزادی ایران» نمود.[

 
باقرخان (چپ) در کنار ستارخان (راست).
 

مقاومت در دوره استبداد صغیر !!!!!

نوشتار‌های اصلی: محاصره تبریز و استبداد صغیر

او در مدت یازده ماه استبداد صغیر یعنی از ۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ ق/ ۳۱ خرداد ۱۲۸۷ش/ ۲۰ ژوئن ۱۹۰۸ رهبریِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبری او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و آمریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و دربارهٔ مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.[۴] پس از ماه‌ها محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلستان و محمدعلی شاه، از مرز گذشتند به سوی تبریز حرکت کردند و راه جلفا را باز کرد. ستارخان و دیگران مجاهدین تبریز که به شدت از روسها متنفر بودند، برای رفع بهانهٔ تجاوز روسها تلگرافی به این مضمون به محمدعلی شاه فرستادند:

شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است. اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گزارند. ما هرچه می‌خواستیم از آن درمی‌گذریم و شهر را به اعلی‌حضرت می‌سپاریم. هر رفتاری که با ما می‌خواهند بکنند و اعلی‌حضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خواربار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران بازنماند.

 محمدعلی شاه پس از دریافت این تلگراف به نیروهای دولتی دستور ترک محاصره داد اما روسها به پیشروی ادامه دادند و وارد تبریز شدند،[ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی‌الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به کنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده‌است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست پرچم روس را خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در حمایت دولت روس قرار دهد گفت: «جناب کنسول! من می‌خواهم هفت دولت زیر سایه بیرق ایران باشد شما می‌خواهید من زیر بیرق روس بروم؟ هرگز چنین کاری نخواهد شد!»امیرخیزی درکتاب خود جواب ستارخان را چنین آورده‌است: «جناب کنسول! من می‌خواهم هفت دولت زیر سایه بیرق امیرالمؤمنین باشد شما می‌خواهید من زیر بیرق روس بروم؟ هرگز چنین کاری نخواهد شد!»

 
تصویر دیگری از ستارخان

ستارخان که طرفداری مراجع تقلید شیعه را پشت سر خود می‌دید به ویژه حمایت‌های آیات ثلاث را مشاهده می‌کرد از حیث مبارزه تقویت روحی می‌شد و همواره می‌گفت من در پی اجرای احکام حجج و علمای نجف بخصوص آخوند خراسانی هستم. علمای نجف نیز در عصر استبداد صغیر تعدادی از علما و طلاب را برای تقویت جبهه تبریز به این ناحیه گسیل داشتند که مشهورترین آن‌ها آیت‌الله سید علی تبریزی مشهور به سید علی داماد بود که به همراه خود میرزا احمدخان عمارلویی و تعدادی دیگر را به همراه داشت

مسافرت به تهران

بواسطه ظلم و دسیسه‌های دولت روس و بنا به درخواست تهران، ستارخان تصمیم به حرکت به تهران می‌نماید. شاید هدف دولت مشروطه از این اقدام، که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع‌الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران‌ قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رهسپار شدند. «ازمیدان توپخانه و خیابان لاله‌زار، تا باغشاه تمام پشت بام‌ها و خیابانها و دکان‌ها، زن و مرد ایستاده بودند».سرداران مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود. اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.».

 

مرگ :

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولت مشروطه، که جمعاً سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان ارمنی، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت، باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چند بار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صمصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند.[۹]

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و اوایل اجازه درمان وی داده نمی‌شد، پس از مدتی که زخم کاری شده بود پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، بر اثر اصابت گلوله هردواستخوان ساق پا شکسته بود و زخم دچار عفونت بود، دوبار پزشکان معالج (لقمان الدوله، حسین خان نظام الحکما، و دو پزشک خارجی) اقدام به عمل جراحی و تمیز کردن زخم نمودند و پس از مدتی شکستگی و زخم بهبودی نسبی پیدا کرد و با وجود کوتاهی پا می‌توانست با عصا راه برود. ستارخان پس از این واقعه نزدیک به چهار سال زندگی کرد و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران درگذشت.

مزار وی در حرم عبدالعظیم حسنی واقع است. نوادگان چندین مرتبه سعی نمودند با کسب مجوزهای شرعی، پیکر وی را به تبریز منتقل کنند که موفق به اینکار نشدند.

 

باقرخان :

باقر خان (۱۲۴۰ تبریز - ۱۲۹۵ قصر شیرین) مشهور به سالار ملّی، از مبارزان جنبش مشروطه بود.

باقرخان
 

زندگی‌نام

باقر خان فرزند حاج رضا بنا بود، شغل وی بنّائی بود ولی در جریان مشروطیت به مجاهدین پیوست. ریاست مجاهدین محله خیابان تبریز را[بعهده داشت. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی همراه با ستارخان به جنگ مسلحانه با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت، پرداخت. همزمان با او، ستارخان در محله امیرخیز، محله دیگر تبریز، با دولتیان جنگ می‌کرد. در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطه‌طلبان پیشرفت کرده و تبریز از محاصره درآمد. پس از پیروزی مجاهدین، مجلس شورای ملی باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت، و از او تقدیر نمود.

فرجام رهبران مشروطیت

چنان‌که در تاریخ مشروطیت منعکس است، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطیّت استقرار یافت اما دیری نگذشت که تبریز به دست قشون روس افتاد. سالار ملی و سردار ملی در تبریز نمانده و به تهران حرکت کردند و استقبال کم‌نظیری از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.

 

باقرخان در تهران منزوی می‌زیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. وی همراه مهاجرین حرکت نمود و شبی در نزدیکی قصر شیرین عده‌ای از کردها به او و همراهانش حمله کرده و او را بقتل رساندند. مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در محرم ۱۳۳۵ قمری آبان ۱۲۹۵ خورشیدی به دست یکی از اشرار معروف کردهای قصرشیرین به نام محمد امین طالبانی به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.

باقرخان بر خلاف ستارخان که شیخی بود، از متشرعه بود، از علمای مخالف مشروطیت که از متشرعه بودند، جانبداری می‌کرد و به آنها احترام می‌گذاشت. او با ستارخان رقابت داشت و می‌گفت: مرد آن نیست که در امیرخیز جنگ کند. مرد منم که در ساری‌داغ با قشون دولتی جنگ کرده‌ام.

علی‌رغم این سخن، این دو بزرگوار دو بازوی قوی و شکست ناپذیر انقلاب مشروطیت بودند!!!!!!

دمکراتهای آذربایجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطیت و مکمل آن، و خود را وارث سنن مجاهدین آن دوره می‌دانستند، مجسمه باقر خان را در میدان شهرداری تبریز نصب کردند. در ۲۴ آذر ماه ۱۳۲۵ پس از سقوط پیشه‌وری مردم تحت تأثیر احساسات، آن مجسمه را که اثر دمکرات‌ها بود برانداختند. از این رخداد مشخص می‌شود که نهضت پیشه‌وری تا چه اندازه به زیان مشروطیت و آزادی و مفاهیمی از این دست بوده است.[۴]

 

داماد باقر خان سرتیپ هاشمی یکی از فرمانده قوای دولتی و مأمور آذربایجان بود که در طی جنگی مختصر، قوای دمکرات‌ها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در میدان جنگ به درجه سرتیپی نایل آمد.

 

 

کلهرستان سرزمین گمشده تاریخ


کلهرستان سرزمین گمشده

جنگ خونین و کثیف قومی دارد دوباره در قرباغ و قفقاز درمیگیرد...در این واویلای یاس آلود نظام جهانی سرمایه ضرورت سوسیالیسم هر لحظه نفس نفس زنان بیشتر احساس میشود ..کمبودش یا احتضارش...و من دارم کلهر و کلهرستان سرایی میکنم...اما من نمیخواهم نفرت پراکنی کنم...عشق...اول انسان بعد چیزهایی مثل قوم و زبان و مذهب و ننه و دایی...و در این عشق به انسان آن چیزهای دیگر فرعی و دست چندم اند..بگذریم...رگباری شروع کنم..شروع:
- کلهرها جمعیت زیادی دارند چا انهایی که در ایران هستند و چه انهایی که در اقلیم همسایه کردها شده اند.....مناطق زیادی در بین خودشان زبان کلهری جاری است اما در مراوده ی شهری و رسمی در میان مناطق کردنشین از زبان کلهری خبری نیست...
- قلب خواستگاه کلهرها را میتوان کوههای دالاهو دانست سرزمین محصور بین اقوام لرهای لک و هورام ها و کردها..کلهرها در عراق هم هستند...در شرق عراق و در سرزمینی که سالها پیش لرستان فیلی نام داشته است دقیقا نواحی شرقی عراق...
- در شهرهای کردنشین که زبانشان متفاوت با کلهرهاست و ته لهجه ای عربی مانند دارند...کلهرها را مردمی با زبام مسخره..زبان بین لر و کرد.. گاهی لر به حساب می آورند...عجبا...اما وقتی نوبت تک و تای تاریخی و غرور منطقه و نقشه کشیدنشان می افتد کرمانشاه و کلهر میشود قلب تپینده کردستان...جملگی این تک و تاهای تاریخی را دو دستی میچسبیم ...
- کردها آنها را غریبه میدانند و کرد اصیل به حسابشان نمی آورند..البته اگر پای تاریخشان بیاید و از کلهرستان بگویند و خودی نشان بدهند ..که ما مردمان آداب دانی هستیم در موارد ملایم و معمول زندگی......کردها این کلهرها را مثل یک غده ی در حال رشد میدانند که بد نامی برای کوردها به بار اورده اند و تعصبی به کرد بودنشان ندارند....کردها نگاهشان به کلهره دلچسب نیست...اما وقتی صحبت از هویت کوردی و چرندیات ناسیونالیستی در خصوص کرمانشاه و پیوستگی اش با کوردستان شمالی به میان می آید..کلهرها در این میان میشوند زیر شاخه ی کوردها ..چون زبان کلهری به شانه به شان زبان کردی است هرچند...البته با لری هم بی شباهت نیست.
- در میان کردهای خصوصن اربیل و سلیمانیه تنیدگی بسیار است و تفرقه ی حزبی هم بسیار...عین کردهای ایران...طایفه های کلهر دلچسب طایفه های کرد نیستند...هر چند که این کلهرها بودند که بهای زیادی پرداختند در عراق و در برابر صدام...انها دوشادوش کردهای سنی مذهب جنگیدند ولی افسوس ...
- کوردها...از این دلچرکین هستند که در جریانات و درگیریهای کوردستان نیروهای نظامی مرکز و حاکمیت اکثرن لور و از لرستان و کرمانشاه بودند و هستند...اما آنها واقعن نمیدانند که این نیروهای اعزام شده از لورستان یا بعضی از مناطق همجوار اکثر اکثرشان کلهرها هستند که به سبب قرابت زبانی با کوردی بسیار سهل تر در مناطق کوردستان میتوانند حضور داشته باشند و کردی را فرا بگیرند...مشکل خودشان است و باید در ترسیم نقشه و مرزهای کوردستان بزرگ این پارازیت را تحمل کنند...اما من درست یا شایعه شنیده ام که در این سالهای اخیر کلهرهای قابل ملاحظه ای از کرمانشاه و نواحی همجوارش خصوصن ایلام جذب گروههای کوردی با گرایش چپ شده اند...در یک سفر اتوبوسی پسری اهل ایوان مرموزانه به من گفت: پانصد نفر جوان کلهر از کرمانشاه و ایلام جذب پژاک یا پ ک ک شده اند و یک دسته ی گریلای کلهر تشکیل داده اند..پایم به کف اتوبوس چسبید...
-کلهرها...مگر نه اینکه نه لور خالص به حساب می آیند و نه کورد خالص و در عین حال در مناطق غیر آنها را فقط و فقط با لور و کورد میشناسند و اگر به یکباره به آنها بگویی شما کلهرهستید با درنگ تایید میکنند و حتا در توضیح دادن کلهر بودنشان درنگ دارند....عجبا...تمام و نزدیک به تمام اقوام لور و کورد پراکنده در ایرانمان....شمال و تهران و قم وقزوین ولایات جنوبی فارس و بلوچستان حتا...کلهر هستند و در گفتمان و مکتوبات محدود جاری لور و کورد قلمداد میشوند...
- باید قبول کرد که به کلهرها ستم زیادی شده است زیانشان و هویتشان مورد تمسخر کردهاست ولی بازهم...شاید با تردید...بعضا خود را کرد میدانند خصوصا نسل جوانشنان..انها حتی با وجود مبارزاتشان در دل کردهای عراق هم جای نگرفته اند..دولت اقلیم انها را به حساب نمیاورد ...در ایران هم...کرد پلاستیکی...نه لر..جاش ...شاید هم فقط کلهر...چه میبافم..مثلن دارم نگو بودن کلهر ها را با این چیزها توجیه میکنم.. در این میان کسی در می آید و میگوید که کلهرهای ابران و عراق را کمتر بچسب...اصلن به تو چه ربطی دارند و آنها در این سالها بیشتر جذب مناصب بالای اداری و نظامی نظام شده اند و در لباس سرکوب بهتر ظاهر میشوند.....من می آشوبم اما به روی خودم نمی آورم...که مناصب بالای اداری و نظامی زیبنده ی فارسهای آداب دان و ترک های زرنگ و اقتصادی و مازندرانی های سروزبان دار است و کردهای سیاستمدار است...کلهرها آدم این قواره ها نیستند...که سرکوب تاریخی اقوام متمول تر مثل ارامنه در اناطولی توسط حمیدیون کورد بیخیالش باش است چون امروزه و دیروز پرچم سرخ شورشگری شاید هم ترور در اقصای کوردستان خوب درخشیده و.....و لباس نظامی و نشان دار کلهرها باید مهم قلمداد شود....که شما لباس نظامی و اداری کلهرها را میبینید اما هزاران هزار حمال و بار بر و دست فروش کلهر را در میدان های تجمع کارگر روزدمزد و اتاق های فشرده ی اتوبار ها و پیاده روهای تهران نمیبینید.....و نه حتی صدای تمسخر همسایه های شمالیشان...

- کلهرها را...همه ی اقوام را...دوست ندارم در قواره ی نظام و ملی گرایی و اصالت و برتری قومی و مرز و این چیزهای پان ای بیاورم..حتا اگر به ناگاه در برخی از بافتن هایم به این ها بلغزم...نگاه فرادست و فرودستی...نگاه غرور آلود و از بالا و هجمونی طلبی...نگاه سیطره جو در برابرحالت دفاعی و بیخیال و ساده ی غیر. امان از سرمایه داری و انحصار طلبی ..خوبی سوسیالیزم نیم بند این است که این لاطایلات کمتر و کمتر در آن جاری است..ای کاش این ها نبود و بافتن هایم ادامه دار نمیشد...